محمد حسن صنعتی
گریگوری برگمن کتاب خوبی دارد به نام کتاب کوچک فلسفه . کیوان قبادیان آن را به خوبی ترجمه کرده است . امیدوارم خوانندگان این یادداشت فرصت و امکان پیدا کنند و این کتاب را که نشر اختران چاپ اول آن را سال 1384روانه بازار نشر کرده است بخوانند . با این حال دریغم می آید تا دسترسی خوانندگان به اصل کتاب ، بخشی از سخنان حکیمانه فلاسفه معرفی شده در این کتاب 168 صفحه ای را بازنشر نکنم .
بنا به مندرجات کتاب ، تالس و سقراطیان (469-640پیش از میلاد) برای تشریح ماهیت عالم تلاش کردند. برای ادعاها و اظهارات خود برهان ارائه می کردند . و مسائل بنیادی فلسفه را مطرح کردند. و اینکه : به گفته امپدوکلس ، خدا دایره ای است به مرکز همه جا و محیط هیچ جا . یا دموکریت می گوید : چه بسیار کسان که خیلی می دانند ، اما از خرد بی بهره اند . یا اینکه : دشمنم آن کس نیست که بر من ستم روا می دارد . بلکه کسی است که قصدش ستم کردن به من است . و :
آدمی از بخت و اقبال بت ساخته است تا بی قیدی و بی توجهی خود را توجیه کند.
دوست تر دارم حقیقتی علمی را کشف کنم تا اینکه شاهنشاه ایران زمین باشم.
به گفته هراکلیت ، بیماری تندرستی را خوشایند و لذتبخش می کند ، گرسنگی سیری را ، و خستگی آسودن را.
سقراط (469-400 قبل از میلاد) اسنان را موضوع فلسفه قرار داد. تاکید ورزید که معرفت هدف حیاتی انسانی است . بالاترین بها را بابت باورهای خود پرداخت. او می گوید :
به فکر آنها نباش که به تو وفادارند و تمام سخنان و اعمالت را می ستایند . به انها بیندیش که با مهر عیب هایت را سرزنش می کنند.
زیبایی استبدادی است با عمر کوتاه .
من آتنی یا یونانی نیستم. من شهروند جهانم.
افلاطون (427-347قبل از میلاد) معتقد بود : عقل وروح جاودان اند. جهان مادی(طبیعت) واقعیت اصیل نیست. مُثُل (صورتها) بدون تغییر و فناناپذیرند و در دنیای دیگری وجود دارند. او می گفت:
جهل ریشه و ساقه ی هر گونه تباهکاری است .
خردمندان حرف می زنند چون چیزی برای گفتن دارند . احمق ها حرف می زنند چون باید چیزی بگویند.
می توان یک نفر را در ظرف یک ساعت عمل و اقدام بیشتر شناخت تا با یک سال گفت و گو.
سنگین ترین کیفر تباهکاری همانا به جامه تباهکاران در آمدن است .
ارسطو (384-322پیش از میلاد) بنیانگذار منطق علمی ، علوم طبیعی و نقد ادبی کلاسیک معتقد بود:
افلاطون برایم عزیز است ، اما حقیقت برایم از او عزیزتر است .
سعادت به خود ما بستگی دارد.
نشان ذهن فرهیخته آن است که بتواند در اندیشه ای تامل کند و آن را بسنجد بدون آنکه بپذیردش .
کسانی باید حکومت کنند که قادرند به بهترین نحوی این کار را انجام دهند .
آگوستین قدیس (345-430 میلادی) نخستین فلسفه تاریخ را بیان کرد . از تقدم ایمان بر عقل پشتیبانی کرد . و نوعی زندگی نامه خودنوشت درون نگرانه را ابداع کرد . او می گفت:
صبر همنشین خرد است .
هر چیزی که سخت بیان شود ضرورتا حقیقت ندارد و آن چه بیان آسانی دارد الزاما دروغ نیست.
خدا این رنج را به انسان روا نمی دارد که نسبت به آینده اش معرفت داشته باشد ، چرا که اگر چیزی از آینده اش می دانست ، آگاهی از مصائب آینده او را به بی معنایی سوق می داد .
اگر بدی ها را زیر پا له کنیم از آنها برای خود نردبان ساخته ایم .
حرف طرف مقابل را هم بشنو.
جوری دعا کن که انگار همه چیز به خدا وابسته است . جوری کار کن که انگار همه چیز به تو وابسته است .
توماس آکویناس (1225-1272میلادی) براهین عقلی برای وجود خدا ارائه کرد. او معتقد بود :
آن جا که معرفت به پایان می رسد ، عشق آغاز می شود.
دوستی منشأ بالاترین لذتهاست و بی دوست حتی خوشایندترین کارها ملال آور می شود.
انسان تا آن جا اختیار دارد که افعالش عقلانی باشد .
رنه دکارت (1596-1650میلادی) را پدر فلسفه جدید می دانند . او بینش مکانیکی به طبیعت را ارائه کرد. جمله معروف "می اندیشم پس هستم " از اوست. او همچنین می گوید :
جز افکار خودمان ، هیچ چیز دیگری مطلقا در ید قدرت ما نیست .
عین عقل و خرد است که هیچ گاه به آنچه یک بار فریب مان داده اعتماد کامل نکنیم.
بزرگترین ذهن ها ، هم می توانند بدترین رذیلت ها را مرتکب شوند و هم والاترین فضیلت ها را به بار آورند.
نفرت ورزیدن آسان و دوست داشتن دشوار است . کل شاکله ی اشیاء چنین کار می کند . دستیابی به همه چیزهای خوب دشوار است ، و چیزهای بد به آسانی هر چه تمام تر به دست می آید .
امید دارم آیندگان به نیکی در باره ام داوری کنند ، نه فقط بر اساس آن چه که توضیح داده ام بلکه بر اساس آن چه عمدا کنار گذاشته ام تا لذت کشف را به دیگران نیز بچشانم .
توماس هابز (1588-1679میلادی) معتقد بود سرشت آدمی بر شالوده سودجویی و میل به قدرت استوار است . به نظر او باور نداشتن به زور و قدرت ، مثل باور نداشتن به نیروی گرانش زمین است . او نیز می گوید :
علم شناخت پیامدها است ، و وابستگی یک حقیقت به حقیقت دیگر .
سرشت آدمی چنین است . گرچه شاید اذعان کنند که بسیاری از مردم باهوش تر یا فهمیده تر یا زبان آورترند. اما به سختی باور دارند که کسی داناتر از آن ها یافت بشود.
روح عاری از جسد ، نامیرا است . هیچ تکه ای از آن پیر نمی شود یا نمی میرد. اما روح تجسد یافته ، روزش که می دمد ، مرگ را در افق می بیند.
منشأ هر جنایتی نقص در فهم یا خطا در تعقل یا غلبه ناگهانی شهوات است .
فراغت ما در فلسفه است .
معمولا مکافات زیاده روی بیماری ، کیفر شتاب زدگی بدبختی ، مکافات بی عدالتی خشونت ، مکافات غرور ویرانی ، مکافات بزدلی سرکوب و مکافات عصیان کشتار است .
آن جا که هیچ قدرت مشترکی وجود ندارد قانون غایب است و آن جا که قانونی نیست ، بی عدالتی هم وجود ندارد .
بدون قانون و جامعه ، حیات انسان تنها و مهجور ، فقیر ، ناگوار و تلخ ، سبعانه و کوتاه است .
آن گاه که آدمی بدون قدرت همگانی زندگی می کند ، قدرتی که او را در ترس و احترام نگه دارد ، در وضعیتی است که به آن جنگ می گویند ؛ انگار که نفس آدمی و مباحث درست و غلط هیچ جایی در آن میان ندارد .
بندیکت اسپینوزا (1632-1677م.) خدا را یگانه جوهر دانست . نیز بر مفهوم منحصر به فرد آزادی انسانی پای فشرد . او می گفت :
زاری مکن. با خشم صحبت نکن. بفهم.
صلح ، غیاب جنگ نیست. بلکه فضیلت است . حالتی ذهنی ، گرایش به نیکی و اعتماد و عدالت است .
بی وقفه تلاش کرده ام که کسی را استهزاء نکنم ، از چیزی شکوه نکنم ، انسان ها را به خاطر اعمال شان تحقیر نکنم . فقط بفهمم.
نه امیدی بدون هراس وجود دارد ، و نه واهمه و هراسی بدون امید یافت می شود .
هر چیزی که در طبیعت وجود دارد و بنا بر داوری ما شر است یا می تواند ما را از زندگی کردن و بهره مندی از حیات عقل بنیاد دور نگه دارد ، مجازیم به ایمن ترین شیوه از خود دورش کنیم .
خرافات انگار اثبات می کند که ان چه غم می آورد خوب است و آن چه شادی می آورد شر است . اما ، هیچ کس جز انسان های حسود ، از ناتوانی یا زیان ما شاد نمی شوند ، چون هر چه شادی ما بیشتر باشد ، درجه کمالی که از آن برمی گذریم بالاتر است و در نتیجه بیشتر در ذات الهی شریک می شویم .
به نظر جان لاک (1632-1704م.) ، حقوق خداداد ما عبارت اند از : حیات ، مالکیت و آزادی . او آزادی را توانایی "انتخاب کردن" می دانست . نیز می گفت :
ما کاملا از دستیابی به معرفت کلی و یقینی عاجزیم .
آن جا که قانون تمام شود استبداد آغاز می شود .
غالبا از پرسش های نامنتظره کودکان بیش تر می توان چیز یاد گرفت تا از سخنان آدم بزرگ ها .
والدین در شگفت اند که چرا جویبارها زهرآگین شده اند ، در حالی که خودشان سرچشمه ها را زهرآلود کرده اند.
عقل به تمام بشریت که فقط با او مشورت می کنند ، می آموزد که همه برابر و مستقل اند ؛ و هیچ کس نباید صدمه ای به حیات ، سلامت و آزادی یا دارایی های دیگران وارد آورد .
دیوید هیوم (1711-1776م.) اساس عقلانی علت و معلول را انکار کرد. او اساس عقلانی دنیای بیرون را نیز انکار می کرد . همچنین می گفت :
هنر می تواند یک دست لباس بدوزد . اما طبیعت باید انسان بسازد .
دل انسان ساخته شده تا بین اضداد آشتی برقرار کند.
حقیقت از مجادله میان دوستان بر می جهد.
صدقه دادن به گدا طبیعتا کار خوبی است چون به آدم بدبخت و بیچاره ای آرامش می دهد. اما وقتی با این کار دیگری را به تنبلی و عیاشی تشویق می کنیم ، این نوع صدقه بیش تر ظلم است تا نیکی .
ایمانوئل کانت (1724-1804م.) تاثیر گذارترین فیلسوف دوران نو شناخته شده است . او می گوید :
دمی درنگ کن ! تهمت ها دیری نمی پایند ؛ حقیقت فرزند زمانه است ؛ به زودی ظاهر خواهد شد تا شبهه را از تو رفع کند .
لزومی ندارد که تا وقتی زنده ام سعادتمندانه زندگی کنم . اما لازم است که تا وقتی زنده ام ، آبرومندانه روزگارم را بگذرانم.
قلب آدمی اعتقاد به وجود جهان هستی بدون هدف را بر نمی تابد .
همواره این را بدان که تک تک انسان ها هدف اند . آنها را وسیله اهداف خود قرار نده .
تجربه بدون نظریه کور است . اما نظریه بدون تجربه هم یک بازی صرفا روشنفکرانه است .
از نظر حقوقی فرد آن گاه مجرم است که به حقوق دیگران تجاوز کند . اما از نظر اخلاقی ، اگر فقط فکر این کار را هم بکند مجرم است .
تنها سرازیری به سوی معرفت نفس راه را به سوی پرهیزگاری و تقوی می گشاید .
فریدریش ویلهلم فن هگل (1770-1831م.) تاریخ را پیشرفت آزادی می دانست . نیز می گفت :
آن چه تجربه و تاریخ می آموزند این است که مردم و حکومت ها هرگز چیزی از تاریخ یاد نگرفته اند یا بر اساس اصول منتج از آن عمل نکرده اند .
تراژدی های اصیل جهان کشمکش بین حق و باطل نیستند . تعارض و کشاکش بین دو حق اند .
نیایش کردن ، زیاده از حد عادلانه ، و دوست داشتن ، زیاده از حد آسمانی و قدسی است.
یافتن نقص در افراد ، در حکومت ها و در پروردگار آسان تر است تا دیدن ارزش و اهمیت واقعی آن ها .
جسارت دیدنِ حقیقت اولین شرط پژوهش فلسفی است .
کارل مارکس (1818-1883م.) فیلسوف عمل بود. با این حال ، مادرش می گفت : بهتر بود کارل به جای این که این همه راجع به سرمایه بنویسد ، سرمایه ای به هم می زد . مارکس تاریخ را همان "مبارزه طبقاتی" می دانست. و می گفت:
اندیشه های حاکم بر هر نسل همواره اندیشه های طبقه حاکم بر آن نسل بوده اند .
عقل همیشه وجود داشته اما نه همیشه به صورتی عقلانی.
تجربه سعادتمندترین انسان را کسی می داند که آدم های پرشمارتری را سعادتمند کرده باشد .
تاریخ تکرار می شود . اول به صورت تراژدی و بعد به صورت کمدی .
ارباب ها هم مثل بقیه مردم دوست دارند چیزی را که نکاشته اند درو کنند .
هر کس که چیزی از تاریخ بداند ، این را هم می داند که تغییرات بزرگ اجتماعی بدون خیزش زنان ناممکن است. موقعیت اجتماعی جنس لطیف در مقابل جنس زمخت معیار دقیقی برای پیشرفت اجتماعی است .
ژان ژاک روسو (1712-1788م.) ایده "اراده عمومی" را بیان کرد. در عرصه تفکر دموکراتیک از چهره های مهم بود. انقلاب فرانسه از ایده های او تغذیه کرد. او می گوید:
قوانین خوب به وضع قوانین بهتر می انجامند ، و قوانین بد قوانین بدتر به بار می آورند .
تن ضعیف ، ذهن را ضعیف می کند.
اندیشه های کلی و انتزاعی منشأ بزرگترین خطاهای بشرند.
چند قهرمان مشهور و بی باک را می شناسید که عمر طولانی کرده باشند؟
طبیعت هیچ وقت فریب مان نمی دهد. این ما هستیم که خود را فریب می دهیم.
انسان های نادان سخنوران بزرگی اند . دانایان کم سخن می گویند.
ما ضعیف زاده شده ایم ؛ نیازمند قدرتیم . بی یاور زاده شده ایم ، نیازمند کمکیم. احمق زاده شده ایم ، نیازمند عقلیم. چیزی که هنگام پانهادن به ساحت انسانی به آن نیاز داریم ، عطیه تربیت است.
کدام خرد بالاتر از مهربانی است؟
نه سرزمینی بدون آزادی باقی می ماند ، نه آزادی بدون نیکی دوام می آورد.
آرتور شوپنهاور ( 1788-1860م.) "اراده" را اصل کل حیات اعلام کرد. او کوشید میان جهان تجربه و دنیای طبیعت پیوند برقرار کند. به نظر او :
ازدواج یعنی نصف کردن حقوق و دوبرابر کردن وظایف .
شخصیت آدم وقتی آشکار می شود که حواسش جمع نیست و سرگرم چیزهای بی اهمیت است .
سر و صدا گستاخانه ترین شکل مزاحمت است . فقط مزاحمت نیست. آشفته کردن فکر هم هست.
عرصه را باید در جوانی به حافظه تنگ کرد ، چرا که آن وقت است که بیشترین قدرت و استحکام را دارد . اما در انتخاب آنچه باید به حافظه سپرد باید بسیار اندیشید و بسیار مراقبت کرد ، چرا که آموخته های جوانی هیچ گاه فراموش نمی شوند .
سال های آخر زندگی مثل دقایق واپسین یک مهمانی بالماسکه است که نقاب ها فرو افتاده اند .
اگر می خواهید بدانید واقعا در مورد کسی چگونه فکر می کنید ، ببینید با دریافت نامه او چه حالی به شما دست می دهد.
آدم بااستعداد هدفی را می زند که که هیچ کس دیگر نمی تواند آن را بزند. آدم نابغه هدفی را می زند که هیچ کس دیگر نمی تواند آن را ببیند . کسانی که توانایی متوسطی دارند ، میانه روی برایشان بالاترین صداقت است . اما آنها که خیلی با استعدادند ، میانه روی برایشان ریاکاری است .
جان استوارت میل (180601873م.) معروف ترین و تاثیرگذارترین طرفدار "اصالت فایده" بود. بر اهمیت آزادی فردی و آزادی بیان تاکید می ورزید. او معتقد است :
یک نفر با ایمان برابر است با نیروی نود و نه نفر که فقط علاقه دارند.
آن ها که می دانند چگونه از فرصت ها بهره گیرند ، غالبا پی می برند که می توانند آن فرصت ها را خلق کنند .
آن کس که نمی فهمد که به عنوان یک متفکر نخستین وظیفه اش پیروی از عقل است ، حالا به هر نتیجه ای که می خواهد برسد ؛ متفکر بزرگی نخواهد بود.
آن کس که می گذارد جهان یا سهم او از جهان ، طرح زندگی برایش بریزد ، به هیچ استعدادی نیاز ندارد مگر تقلید میمون وار . آن کس که زندگی اش را خودش طرح ریزی می کند ، از تمام استعدادهایش بهره می گیرد.
یک حزب پیرو نظم یا ثبات حاکم و یک حزب پیرو اندیشه ی پیشرفت یا اصلاح ، هر دو عناصر ضروری حیات سالم سیاسی هستند.
کسی که در باره موضوعی فقط از عقیده خود خبر دارد ، اصلا از آن موضوع خبر ندارد .
شاگردی که هیچ وقت از او نخواسته اند کاری را انجام دهد که نمی تواند ، هیچ وقت کاری را هم که می تواند انجام نمی دهد.
اگر همه انسان ها منهای یک نفر یک عقیده داشته باشند ، در آن صورت نه آن انسان ها حق دارند آن یک نفر را ساکت کنند و نه آن یک نفر حق دارد همه انسان ها را ساکت کند ، البته اگر قدرتش را داشته باشد .
انسان نه فقط با کارهایش بلکه با بیکاری هایش نیز می تواند به دیگران آسیب برساند و در هر دو حالت باید برای آسیبی که رسانده پاسخگو باشد .
تنها هدفی که به خاطر آن قدرت می تواند به حق بر عضوی از جامعه مدنی ، بر خلاف عقیده او اعمال شود ، بازداشتن او از آسیب رساندن به دیگران است . صلاح خود او ، چه حسی چه اخلاقی ، تضمینی کافی نیست.
سورن کیر که گارد ( 1813-1855م.) پدر "اگزیستانسیالیسم" به شمار می آید . برای رهایی از اضطراب ناشی از آزادی انسان ، مبلغ "جهش ایمان" بود . او می گفت :
اکثر مردم نسبت به خودشان ذهن گرا و نسبت به دیگران عینی اند ؛ عینیتی که گاهی هولناک است . اما باید نسبت به خود عینی باشیم و نسبت به دیگران ذهنی .
بیشتر آدم ها با چنان شتاب نفس گیری به دنبال لذت هستند که دوان دوان از کنارش می گذرند.
تنها چیزی که به یقین می دانم این است که خدا عشق است . شاید در بقیه چیزها اشتباه کرده باشم ، اما خدا عشق است .
شاعر کیست ؟ آدم غمگینی که عمیق ترین عذاب ها را در دل خود پنهان می کند . اما لب هایش جوری شکل گرفته اند که آه و ناله ای که از آن ها می گذرد ، مثل موسیقی گوش نواز است .
زندگی نیروهای پنهان خاص خودش را دارد که فقط با زندگی کردن کشف می شوند .
فریدریش نیچه (1844-1900م.) در صدد دگرگون کردن ارزش های انسانی برآمد. نیز مفهوم "اراده معطوف به قدرت" را مطرح کرد. او می گفت:
هر کس که با هیولاها می جنگد باید مراقب باشد در طول این نبرد ، خودش به هیولا تبدیل نشود. اگر زیاد در ورطه ای خیره شوی ، آن ورطه هم به تو خیره خواهد شد.
زیاده از خود حرف زدن می تواند وسیله ای باشد برای پنهان کردن خویشتن .
انسان وقتی با عقیده ای مخالفت می ورزد که لحن بیان آن برایش نامطبوع بوده است .
بدون موسیقی ، زندگی یک اشتباه می بود.
عزم راسخ مسیحیت برای زشت و بد دیدن دنیا ، آن را زشت و نامطبوع کرده است .
به یادداشتن عقاید من به اندازه کافی دشوار است ؛ به یادداشتن دلایلم برای آن ها پیش کش!
حماقت در افراد ، نادر ؛ اما نزد گروه ها ، دسته ها ، ملت ها و در طی دوران ها یک قاعده است .
خرد حتی بر معرفت هم حد می گذارد .
آن چه مرا نابود نمی کند ، قوی تر می کند.
در شرایط صلح سرباز به خودش حمله می کند.
از یاد بردن مقصود شایع ترین شکل حماقت است .
تنها آن کس که عمل می کند می آموزد.
موفقیت همیشه دروغ گوی بزرگی بوده است .
وقتی دیگر نمی توان با غرور زندگی کرد ، باید با غرور مرد .
جان دیویی (1859-1953م.) را برجسته ترین نماینده پراگماتیسم یا اصالت عمل می دانند . فلسفه اصالت ابزار یا ابزارگرایی را او مطرح کرد. مفهوم "دموکراتیک" او از آموزش ، نظام آموزش عمومی را متحول کرد. به نظر دیویی :
آموزش ، فرایندی اجتماعی است ، آموزش رشد است . آموزش آماده سازی برای زندگی نیست ؛ خود زندگی است.
بخت ، چه بد و چه خوب ، همیشه با ماست ؛ اما راه را به دانایان نشان می دهد و به نادانان پشت می کند.
این عادت امریکایی ماست که وقتی می فهمیم شالوده ساختار آموزشی مان مطلوب نیست ، به آن شاخ و برگ می دهیم . برایمان راحت تر است که یک رشته یا دوره یا نوعی مدرسه جدید راه اندازیم ، تا این که شرایط موجود را درک و نیازها را برطرف کنیم .
اعتماد به نفس عبارت است از صراحت و شجاعت در روبرو شدن با حقایق زندگی .
رسیدن به یک هدف نقطه آغازی است برای دستیابی به هدفی دیگر.
با تشخیص پندارهای واهی افراد ، می توان حدس زد که در پس آن ها چه آرزوهایی ناکام مانده است .
هر پیشرفت بزرگی در علم ناشی از بروز یک بی پروایی تازه در تخیل است .
شکست آموزنده است . آدمی که خوب فکر کند ، هم از شکست هایش می آموزد و هم از کامیابی هایش . جهل محض هم سودمند است چرا که می تواند با تواضع ، کنجکاوی و فکر باز همراه شود . اما با تکرار تکیه کلام ها و حرف های همیشگی و حکم های آشنا ، انسان دستخوش غرور می شود و ذهنش در مقابل اندیشه های جدید مقاومت می کند .
کلمات بی حاصل انسانی که آن ها را بر زبان می راند اما به آن ها عمل نمی کند ، مثل گلی است با ظاهری زیبا و خوش رنگ اما بدون عطر و بو.
کلید سعادت آدمی پی بردن به کار مناسبِ خود و یافتن فرصتی برای انجام آن است .
ایمان برای من یعنی نگران نبودن.
دموکراسی چیزی فراتر از یک شکل حکومتی است . در ابتدا شکلی از زندگی هم بسته و تجربه های به هم پیوسته است .
روش دموکراسی این است که به معارضان میدان دهد تا ادعایشان آشکار و ارزیابی شود . بعد می توان در باره آن ها بحث کرد و در خصوص آن ها به قضاوت پرداخت .
لودویگ ویتگنشتاین (1889-1951م.) از فیلسوفان تحلیلی تاثیرگذار بود. "زبان" در بحث هایش مفهومِ محوری بود. معتقد بود معضلات فلسفی از کاربرد نادرست زبان ناشی می شوند. می گفت :
کسی که نمی تواند از چیزی حرف بزند ، بهتر است در باره اش سکوت کند.
نمی دانم برای چه این جا هستیم. فقط به یقین می دانم که برای خوش گذراندن نیست.
فلسفه نبردی است علیه افسونگری ذکاروت به وسیله زبان .
معمای حل نشدنی وجود ندارد. اگر بتوان پرسشی را پیش کشید ، پس می توان به آن پاسخ هم داد.
محدوده های زبان من مرزهای دنیای من اند.
بی معنی است به کسی چیزی را بگوییم که نمی فهمد ، حتی اگر اضافه کنیم که او نمی تواند آن را بفهمد.
اگر راست باشد که کلمات معنی دارند ، پس چرا کلمات را دور نمی اندازیم و معنی شان را نگه نمی داریم؟
حتی وقتی تمام پرسش های علمی ممکن پاسخ داده شوند ، معضلات حیات کاملا دست نخورده باقی مانده اند .
ژان پل سارتر (1905-1980م.) باور داشت که انسان ها ، آزاد و مسئول اند ، سرشت انسانی انتزاعی وجود ندارد ؛ خودفریبی منجر به عمل از روی "سوء نیت" می شود. او می گفت :
هر چه دانه های ساعت شنی عمرمان بیش تر فرو می ریزند ، پشت ساعت را واضح تر می بینیم.
انسان محکوم است که آزاد باشد ؛ چرا که به محض پرتاب شدن به این دنیا ، مسئول کرده های خویش است .
همه چیز کشف شده ، مگر چگونه زیستن.
در عشق ، یک و یک می شود یک .
لجن عذاب آب است .
آن چه در دیوانگی ام بیش تر از همه دوست دارم ، این است که از همان ابتدا در برابر ریشخندهای "نخبگان" از من محافظت کرده است .
وقتی ثروتمندان جنگ افروزی می کنند ، فقرایند که می میرند.
دو نوع اگزیستانسیالیست هست : اگزیستانسیالیست مسیحی و اگزیستانسیالیست بی خدا .
برای هر کاری که بخواهی بکنی ، ساعت سه یا خیلی دیر است یا خیلی زود.
آزادی کاری است که با چیزی که به شما بخشیده اند ، انجام می دهید .
لحظه ای که توهم جاودان بودن را از دست بدهی ، زندگی هم معنایش را از دست می دهد.
نبردِ باخته ، نبردی است که فکر و باور می کنی در آن بازنده شده ای.
فقط کسی که پارو نمی زند وقت کافی دارد قایق را به نابودی بکشاند.
اِین راند (1905-1982م.) واضع فلسفه "عین گرایی" بود. مدافع تاثیرگذار سرمایه داری به شمار می آید . از فردگرایی و اصالت فرد با قدرت تمام دفاع می کرد. او می گفت :
کسانی از پله های موقعیت بهتر بالا می روند که پایشان را بر پله های فرصت بگذارند.
طبقه غنی گذشته ی ملت است و طبقه متوسط آینده اش .
در طول قرون و اعصار بوده اند انسان هایی که نخستین قدم را در راه های تازه برداشته اند ، در حالی که به چیزی مسلح نبوده اند مگر بینش شان .
سعادت حالتی از آگاهی است که از رسیدن به ارزش ها حاصل می شود.
دست و دل بازی در غذا نشان دهنده این حقیقت است که مصرف فراوان نتیجه و پاداش تولید است .
انسانی که برای خودش ارزش قائل نیست ، برای هیچ کس و هیچ چیز دیگر هم نمی تواند ارزش قائل باشد.
صداقت و درستی عبارت است از بازشناختن این واقعیت که نمی توان وجدان خود را گول زد . صداقت یعنی فهمیدن این که نمی توانیم کل جهان هستی را بفریبیم .
افتخار عبارت است از اعتماد به نفسی که در عمل مشهود شده است .
ویلیام وان اُرمَن کواین ( 1908-2000م.) فیلسوف بسیار مهم قرن بیستم به شمار می آید . زبان را "شبکه باورها" توصیف کرد . به نظر او :
روش علمی راهی است به سوی حقیقت . اما اساسا نمی تواند تعریف منحصر به فردی از حقیقت به دست دهد.
بیش از همه از نتیجه گیری های ریاضی لذت برده ام نه نتیجه گیری های فلسفی ؛ زیرا نتیجه گیری های ریاضی کم تر تابع اظهار عقیده اند و هدف شان روشن کردن است نه دفاع کردن ، و به برهان ها متکی اند .
هر گزاره ای می تواند به طور هر چه باداباد درست پنداشته شود اگر در جای دیگری در نظام اعتقادات مان به حد کافی سزاوارش کرده باشیم.
منطق ، بالای درخت دستور زبان ، دنبال حقیقت می گردد.
میل به این که حق با ما باشد و میل به این که حق با ما بوده است ، دو تمایل متفاوت اند و هر چه زودتر آن ها را از هم جدا کنیم راحت تریم. میل به این که حق با ما باشد ، عطش حقیقت است و چه از نظر عملی و چه از لحاظ نظری جز خوبی چیزی نمی توان در باره اش گفت . از سوی دیگر میل به این که حق با ما بوده است غروری است که پیش از سقوط جلوی چشمان مان را می گیرد و نمی گذارد ببینیم که بر خطا بوده ایم ، و این گونه مانع پیشرفت معرفت مان می شود.
ادب صنعتی...ما را در سایت ادب صنعتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 36