غم غزه
متاسفیم ، نه ، متاسفم که هستم کماکان ( هر کسی کار خودش بار خودش ) و کاری نمی توانم کرد برای غم غزه ، بعد از 240 شب که با ترس و وحشت و بمب و موشک و بی آب و غذا صبح کرده و این زندگی اش بوده است ، و من هنوز عمده ی کارم نوشتن است : یکی پشت کرده به مردم و رو به قبله ی تازه فقط قاب عکس پر می کند . دبیر کل ، گوترش گفته جهان بیش از هر زمان به جنگ هسته ای نزدیک شده . به نظرم گرفتار است و وقت دیدن شبکه ها را ندارد. ما همیشه از هیروشیما یک قارچ دیده ایم. و در غزه هر شب و روز یک ضلع این شهر – کشور ، به طول کمِ کم 10 کیلومتر در کسری از ثانیه پودر می شود در میانه شعله های زرد و طلایی که دیگر معنی رنگها را هم عوض کرده اند. گُلی در رف های جلوی پنجره ها و تراس ها نمانده . و نه گلدانی . تکه پارچه ی چسبیده به یک در ماشینِ پرت شده روی آوارها شاید از لباس پدری بوده ، مادری ؟ یا دختربچه ای! این خانه های چکمه خورده روزی خانه امیدی بوده و حالا باید ده تایی و صدتایی تلّ سیمان شود تا چهارتا گروگان اسرائیلی آزادشوند و فتح نتانیاهو رقم بخورد. شهر این مردم که مثل باقی اهالی دهکده جهانی حق داشتند صبح که بلند می شوند ریه هایشان را از هوای جانبخش تازه کنند ، شده است میدان آزمایش طبیعی هر سلاح مرگباری که بعد از شادخواری 1945 و پایان جنگ جهانی دوم پس از تلاش شبانه روزی دانشمندان در زرادخانه ها اختراع گردیده و حالا می خواهند ببینند کدام یک بهتر می تواند حنجره پسر بچه فلسطینی را که باید سرود فتح و رهایی را ترنم می کرد گوش تا گوش از هم بدرد . پدر هم مثل مهندس ناظر خود را از نگاه کودک می دزدد : پس چرا این میله گردها و بتن ها نتوانستند سقف مان را روی سر نگه دارند؟ امدادگر که چه عرض کنم ، مرد زنده مانده ی همسایه مانده که با دست خالی و در کوچه سه – چهارمتری ، برای در آوردن جسد از کجای این همه آوار بردارد ؟ یکی در عین ناامیدی نگاه کنجکاوش را از شکاف چند بلوکه سیمانی سُرداده داخل خرابه ای که دیگر مثل قدیم گِلی هم نیست و شناژبندی بندی شده بوده. پیرمردی هم با عصایش آمده ، شاید توانست کمکی کند و کاری شد. نیمِ پتویی از تراس آپارتمانی دارد می افتد پایین . خوب نگاه کرده اند؟ نکند آن که آنجا تن خسته اش را به خیال خوابی و نه خوابی سپرده بوده محاذی همانجا افتاده باشد! چند درخت محله مثل جوانها هنوز ایستاده اند . و کاری نمی توانند . اما چرا ! سایه می توانند . خیال هیچ کس آنقدر راحت نیست که اعتنایی به نشستن بر مبل های روی هم ریخته ی راحتی کند ... نوشته ام سر و ته نداشت . سقف و ستون نوشته معلوم نبود. می دانم . آخر وقتی کسی از خراب آباد بنویسد نمی توان در نوشته اش در و دالان جُست!
ادب صنعتی...ما را در سایت ادب صنعتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 30