
نگاهي اجمالي به انديشه علي شريعتي
گمان بنده اين است كه علي شريعتي (1312-1356ش.) با همه بزرگي و دقيق تر بگويم وسعت نظرش ، از چهره هايي بوده يا شده است كه فقط مي توانسته اند يا ترجيح مي داده اند بسوزانند ، و در زمان خود مي پنداشته اند نمي توان به ساختن انديشيد ؛ زمانه اي كه اول بايد چيزهايي خراب بشود تا بعد بتوان بر جاي آنها بنايي برپا كرد . او در روزگاري زيست كه به ناچار اصل برايش مبارزه با زمينه و زمانه و زورمداران شده بود . پس مقصدِ اول سوزاندن بود نه ساختن .
او در حال مبارزه بود و نه ارائه خطابه علمي ؛ كه ابناء زمانه را خوش آيد يا بد . چنين رويكردي باعث شده تا امروز بعضي نتوانند با او كنار بيايند ، و مثلا به اينكه او تعبير " انسان شناسي" را به جاي "علم اخلاق"به كار مي برده ، نمره ي منفي بدهند و فراموش كنند كه مقصد شريعتي گاه جلب فُكُل كراواتي ها هم بوده است ، همان قصدي كه باعث مي شد مؤسسين حسينيه ارشاد ، براي مستمعين كه مي خواستند استاد و دانشجو هم در بين آنها باشد در حسينيه صندلي بچينند . به زعم بعضي از منتقدين شريعتي ، وقتي كسي حتي اگر در پاريس درس خوانده باشد از تركيب "انسان شناسي" به جاي عنوان "علم اخلاق" و براي وعظ استفاده كند ، بحث او را فاقد حداقل شرايط لازم براي درج در نشريه اي معتبر[1] تشخيص مي دهند (ظلم ، جهل و برزخيان زمين ، 265) . در اين بين افرادي كه نتوانسته باشند با همه نوع دغدغه هاي شريعتي رابطه برقرار كنند ممكن است او را يك عقده اي روستايي ببينند كه عليه شهر و شهرنشيني و غرب گرايي ليچار مي بافد . از اين منظر ، محمد قائد مي پرسد : مخاطبانِ ]مجذوبِ[ سخنران فقيد ]شريعتي[ در مواعظ او چه مي ديدند و چه مي يافتند؟ ريشه را بايد در روحيه هميشگي مخالفت با وضع موجود در فرهنگ ايران و در خرده فرهنگ نوجواناني جُست كه از محيط هايي نسبتاً كوچك و بسته ، براي تحصيل وارد شهرهايي بزرگ مي شوند ؛ شهرهايي كه ناسازگاري با خرده فرهنگي ناآشنا فرد را دچار شوك فرهنگي و حتي عارضه ي بي هنجاري مي كند . در اين سرزمين بر خلاف جوامعي كه در آنها شهر بر روستا غلبه دارد و براي آن هنجار وضع مي كند ، صحرانشينان به شهرها يورش مي برند و با اتكا به كثرت عددي خويش بساط آن را در مي نوردند (ظلم ، جهل ، 269) .
فهم شريعتي از آن جهت براي ديگران ايجاد چالش مي كرد كه او به جاي متخصص و آكادميسين شدن در يك رشته ، براي فهميدن و احياناً حل مسائل پرمجهولش در جايي ميان بسياري از رشته هاي انساني دور مي زد و غور مي كرد و شايد همين او را به آدمي چندرشته اي و غيرقابل فهم تبديل كرده است ، و همين باعث مي شود تا افرادي كه آنها هم چه بسا با توجه به سوابق پرداختهاي ميان رشته اي و ژورناليستي شان ، امكان تمركز بر بحثها و دريافت حاق حرفي كه – ولو در نگاه اول ناپيدا - در كليت يك هندسه فكري منتشر شده ، ندارند ، با او به مفاهمه نرسند . به گفته محمد قائد ، شريعتي از يك نظر ، حامل بيماري كودكي اراده گرايي بود ، از جمله اراده گرايي در دستكاري اصلاح گرانه در دين . اراده گرايي او مخلوطي بود به نسبتهاي دلبخواه از هر آنچه به نظرش جالب مي رسيد : كنفوسيوس ، سقراط ، لوتر ، چه گوارا ، كامو ، اسلام واقعي ، اسلام تخيلي ، كمونيسم موجود ، سوسياليسم تخيلي ، مبارزات استعماري در كشورهاي شمال افريقا ، و البته دموكراسي ليبرال كشورهاي اروپاي غربي (ظلم ، جهل ، 258و259) .
اين ، به تعبير قائد ، حيراني در ميانه ي چيزهاي جالب را طبيبيان باعث بروز نوعي سرگشتگي و سردرگمي در شريعتي دانسته است . به زعم او شريعتي در رديف يكي از چهار روشنفكر سردرگم ايراني قرار مي گيرد . بنا به دسته بندي طبيبيان ، جلال آل احمد و علي شريعتي چپ گراهاي سردرگم اند ، احمد فرديد راست گراي فاشيستي سردرگم است ، و مهدي بازرگان مذهبيِ سردرگم است ؛ و هر چهار نفر در امتحان كمك به بهروزي ملت ايران مردود شدند . او كه مي پندارد لازمه ي روشنفكري آن است كه هر روشنفكر در يك زمينه " تحصيلِ با كيفيت" كرده باشد[2] ، تنها مي تواند به تكنوكراتها از نظر كمك به بهروزي ملت ايران نمره ي بهتر بدهد ("از آشفته فكري تا بهروزي و توسعه") .
در بين كساني كه به آثار و آراء علي شريعتي توجه كرده اند دكتر عبدالكريم سروش به نظر مي رسد كه براي ديدن نوشته هاي او وقت و دقت بيشتري مصروف كرده است و احتمالاً همين باعث شده تا در اظهار نظرهايش مثلا در قصه ي ارباب معرفت دست كم در قياس با گروه هاي پيش گفته ، انصاف بيشتري داشته باشد : شريعتي به انسان شناسي و تاريخ و سنت وارد بود . طرح سؤال مي كرد و خود نيز به بسط و شرحش مي نشست و جواب مي داد . در عرصه ي گفتار و نوشتارش ، شخصيتي شجاع و عاشق بود كه سر از پا نمي شناخت و هميشه داراي پيام و كلام بود و روشن بينانه براي جامعه و آحاد مردم طريق را مي نماياند و براي دانشگاهيان و فرهنگيان و دانش آموزان چراغ راه معرفت بود (جامعه شناسي توصيفي آراء و انديشه هاي دكتر عبدالكريم سروش ، 133) .
يكي ديگر از كساني كه با وقت گذاري و صرف دقت و تعمق ويژه در آثار دكتر علي شريعتي نگريسته اند و سعي بيشتري براي دست يافتن به منظومه فكري وي كرده اند دكتر بيژن عبدالكريمي است . او دريغ ورزانه بر اين گمان است كه شريعتي را كنار گذاشتيم و ضرر كرديم : راه شريعتي در جهت اصلاح فرهنگ سنتي و دميدن روحي تازه در توده ها اساساً ادامه پيدا نكرد . شريعتي درست همچون كسي بود كه در دل كوير و برهوت فرهنگي اين ديار كوشيد راهي به سوي توده ها بگشايد . وي با گام هاي نخستين خود ردّ پايي باقي گذارد . اما از آنجا كه اين راه با گام هاي ديگري كوفته نشد ، با وزش نخستين بادهاي حوادث روزگار محو شد . لذا بر خلاف اين انتقاد كه بسياري شريعتي را زمينه ساز نظري بسياري از مسائل اينجايي و اكنوني ما بر مي شمارند ، آيا نمي توان از اين منظر نيز به مسئله انديشيد كه شايد بر عكس ، به همين جهت كه طرح شريعتي مبني بر آزادسازي توده ها از دل اسارت در انديشه هاي سنتي و موروثي تحقق نيافت و آنها به حال خود رها شدند ، زمينه بسياري از مصائب كنوني فراهم گشت؟ (شريعتي و تفكر آينده ما ، 151) .
در اين بين واقعيت اين است كه ما "شريعتي" نداريم ، "شريعتي ها" داريم . متن نداريم ، متن ها داريم ، اسلام نداريم ، اسلام ها داريم . هر متني همچون يك سنگ و هر خواننده اي همچون پيكرتراشي است كه با سرانگشتان مفروضات و تيشه ي قدرت تحليل و تفكر و هنرِ خوانش متن ، پيكره معنا را از دل سنگ اثر مي تراشد و بيرون مي كشد (همان ، 112و113) . حتي خود ما كه ممكن است جاي همان پيكرتراش باشيم ، در هر آني كسي هستيم ؛ قضاوتها و حتي باورهايمان در دوره ها تغيير مي كند ؛ باورهاي ديروزمان را امروز قبول نداريم ، از كجا معلوم كه فردا باورهاي امروزمان را قبول داشته باشيم . جوان هاي امروز در باورهاي شان شك ندارند . اما از كجا معلوم كه فردا باورهاي امروزشان را قبول داشته باشند . پس همديگر را متهم نكنيم (ر. ك : همان ، 146و147) و شريعتي را ، كه يكي از اين ميانه و از ميان دهها و صدها متفكري است كه در دوره معاصر يا در دوره هاي پيشين در مسائل فكري بشر انديشيده اند و سخن گفته اند . مي توان سخن ها را – هر سخني را – شنيد و از آن ميان از احسن آنها پيروي كرد .
علي شريعتي از جمله مفاهيم مورد توجهش سنت و مدرنيته بود و ايجاد ديالوگ يا گفتگو در ميانه اين دو مفهوم يا جريان تاريخي و دامنه دار . او بر خلاف بنيادگرايان هيچ گاه نمي خواهد سنت بر مدرنيته تفوق يابد ، يا بر خلاف نوگرايان درصدد نيست تا سنت را به كناري افكند (همان ، 136) .
در مفهوم ايدئولوژي ، پژوهشگري گفته بود كه در يك بررسي ، براي مفهوم ايدئولوژي بيست و هفت نوع معني متفاوت شناسايي كرده است . اين پنج گفتمان عمده و مشهور عبارتند از : 1) گفتمان ماركسي ، 2) گفتمان ماركسيست لنينيستي ، 3) گفتمان ليبراليستي ، 4) گفتمان نئوماركسيستي ، 5) گفتمان پست مدرن (همان ، 186-188) . به نظر عبدالكريمي ، دكتر عبدالكريم سروش و دكتر داريوش شايگان ، ابتدا به اصطلاحِ "ايدئولوژي" در آثار شريعتي ، به نحوي گزافي و مِن عندي ، معنايي ماركسيستي – لنينيستي بخشيده ، سپس به نحوي ناموجه معناي ايدئولوژي را به گفتمان ماركسيستي – لنينيستي منحصر كرده ، و در گام آخر از منظر گفتمان ليبرالي و به تبع اين گفتمان ، به نقد و مخالفت با معنا و مفهوم لنينيستي از اصطلاح ايدئولوژي پرداخته اند (همان ، 189) .
شريعتي معمولاً در تبيين موضوعات در فرازهايي سخن مي گويد كه بيان وي را حماسي و شكوهمند نشان مي دهد و همين ممكن است باعث شود تا حسي از " اين است و جز اين نيست" به شنونده تحميل كند . اين در حالي است كه از منظري كلان تر ، صرف نظر از اينكه اين حُسنِ رَويه ي او باشد يا عيب آن ، در نوعي از وسعت مشرب مي پويد و مي گويد و مي نويسد . يكي از دستاوردهاي بزرگ شريعتي اين است كه وي به همه تاريخ و افق هاي تاريخي گشوده است . او بر خلاف اصحاب تئولوژي ، به سهولت به نداي بودا ، زرتشت ، ماني ، مزدك ، پاسكال ، ماركس ، وبر ، سارتر ، ماسينيون و ديگران گوش مي سپارد . گويي در همه ي سنتها و عوالم تاريخي و در همه ي مذاهب ، مكاتب و انديشه ها عناصري وجود دارند كه با انديشه ديني سازگارند (همان ، 184) . و مگر جز اين است كه ما حقيقت را توأمان در شش رشته و شصت رشته جستجو مي كنيم؟
شايد اغراق نباشد اگر بگوييم در تاريخ انديشه ورزي كشورمان دست كم در دوره معاصر ، شريعتي چهره اي بي نظير بوده است ، و وقتي در باره متفكري چون او سخن مي گوييم در حال سخن گفتن در باره يكي از سرمايه هاي بزرگ فرهنگي خودمان در دوره معاصر و حتي يكي از چهره هاي يگانه تاريخ خود سخن مي گوييم (شريعتي و تفكر آينده ما، 192) .
بعضا شريعتي با مرحوم احمد فرديد كه به تعبير عبدالكريمي ، او نيز چون شريعتي شرقي ترين متفكر ايراني و حتي جهان اسلام است مقايسه مي شود (ر. ك: همان ، 235) . اما صفاتي دارد كه همچنان او را در جايگاهي برتر مي نشاند . خلوص اخلاقي شريعتي فوق العاده است . در شريعتي فقط آموزه ديده نمي شود . اخلاقي بودنِ در اوج هم هست . او همان گونه زيست كه انديشيد و همان گونه انديشيد كه زيست ، و چنين شاخصه اي در جامعه و درميان روشنفكران و انديشمندان ما كمتر ديده مي شود (همان ، 204) . بعضي هم مي گويند دوره شريعتي و چون او انديشيدن گذشته و او كهنه شده است ؛ حال آنكه ما كهنه شده ايم و شايد كهنه مانده ايم : هيچ تفكري با انقطاع از سنت تاريخي به جايي نمي رسد . اگر در جامعه ي ما سرمايه فرهنگي اي چون شريعتي بوي كهنگي مي دهد ، به اين دليل است كه ممكن است خواننده بوي كهنگي گرفته باشد ولو انحطاط و عقب ماندگي خود را احساس نكرده باشد (ر.ك: همان ، 165) .
شريعتي متفكري است كه مي تواند به درد امروز و فردا هم بخورد . تلاش به منظور برقراري ديالوگ و ديالكتيك ميان عقلانيت سنتي و عقلانيت جديد ، اصيل ترين وصف شريعتي و همان چيزي است كه او را "شريعتي" كرده ، وي را در مقام معلم آينده ي ما قرار مي دهد ؛ كه هميشه , و در آينده نيز ، گذشته ، سنت است و دوره ي پس از آن جديد ، و هماره ديالوگ بين دوره ي قديم و دوره ي جديد ضرورت دارد (ر.ك: همان ، 120) .
آن گونه كه نزديكان شريعتي مي گويند : مِتد دكتر اين بود كه ما با وجود منابعي چون قرآن و سنت بايد جهان بيني و فلسفه سياسي اسلام را در بياوريم و از دستاوردهاي علم و زمان هم در جهت اجتهاد استفاده كنيم ؛ چرا كه حرف اول را جهان بيني توحيدي مي زند و اسلام به عنوان ديني كه به دنيا توجه كرده و انديشه سياسي داشته است بايد مبنا قرار گيرد ؛ و لذا تنبيه الامه و تنزيه المله را در آن حد نمي دانست كه يك اثر تئوريك و فرآورده ي يك انديشه اسلامي باشد ، بلكه تنها در پي اثبات عدم تناقض دموكراسي با اسلام است ("طالقاني، شريعتي، هدف ها و همگامي ها" ، 289) . به نظر دكتر ، اسلام ديني است كامل ، و اعم از يهوديت و مسيحيت : الله هم جباريت يهوه ، خداي يهود را دارد و هم رحمانيت خداي مسيح را ، و قرآن ، جامعه گرايي تورات را و روحانيت انجيل را ، و محمد(ص) ، در عين حال هم موساي مجاهد آزادي بخش است و هم عيساي روح و عشق ، و مدينه ، هم رومِ سلاح و قدرت ، هم آتنِ حكمت و انديشه ، و مسجد ، هم كليساي عبادت و هم سناي شور و هم آكادمي هاي علم (نوشته هاي اساسي شريعتي، 536) . و شايد مهم تر اين است كه در كنار اين همه تبيين و تعريف هدف و مقصد ، بايد در پي راه بود . "مذهب" و تمام اصطلاحات مشابهي كه احساس ديني را در فرهنگ اسلامي و ابراهيمي نشان مي دهد به مفهوم "راه" است . راه يعني وسيله اي كه بايد از آن عبور كرد و به "مقصد" رسيد ؛ نه اينكه در راه ايستاد و به تجليل هاي بي حقيقت و بي هدف پرداخت (همان ، 505) .
در چنين منظري ، تعريف ها ترغيب مي شوند و شايد تأويل ، براي تغيير ، و ديگر شيعه[3] و شيعه بودن ، يك فرقه مذهبي نيست ؛ يك مسئوليت است : 1) در برابر باطل ، علي رغم هر مصلحتي – ولو به قيمت نابودشدن خويش – نه گفتن ، ]...[ و 10) از هر چيزي و هر كسي به كربلاي انقلاب و حسينِ شهادت گريززدن و رهبري و برابري را اصل ايمان خويش و هدف خويش و تحقق آن را مسئوليت خويش دانستن و اين همه يعني علي وار بودن و علي وار زيستن و علي وار مردن (همان ، 495). آري ، اگر چنين مي شد كه : تشيع علوي ، يعني مذهبي علي وار داشتن ، يعني پيروي از انساني كه هم خوب مي جنگد و هم خوب مي پرستد ، ... هم جور اشرافيت ، جهل تقدس و خيانت نفاق را به خون مي كشد و هم از سنگلاخهاي سخت و سوزان صحرا به دست هاي خويش براي محرومان مدينه نان بر مي گيرد و آب بر مي آورد ... بي شك طنين صداي علي را در زير سقف شبستان سياه اين قرن مي شنيديم ... و تو ، اي كه هم شكوهي را كه ايمان به آدمي ارزاني مي كند مي فهمي و هم گرمايي را كه بي قراري عشق به دل مي بخشد تجربه كرده اي ، چقدر دوست دارم كه تو علي را بشناسي! (همان ، 508) . و اگر چنين شد مي توان برتري حقيقت بر مصلحت را بر كرسي نشاند : تشيع مصلحت ، تشيع صفوي است و در برابرش تشيع علوي كه تشيع حقيقت است . هميشه مصلحت ، روپوش دروغين زيبايي بوده است ، تا دشمنان حقيقت ، حقيقت را در درونش مدفون كنند و هميشه مصلحت ، تيغ شرعي بوده است تا با آن حقيقت را رو به قبله ذبح كنند كه مصلحت هميشه مونتاژ دين و دنيا بوده است (همان ، 502) .
منابع
[1] و لابد زيادي آكادميك .
[2] و تلويحاً مي گويد اين چهار نفر هيچ كدام در يك زمينه ي مشخص ، تحصيل با كيفيت نكرده اند .
[3] ر . ك : م . آ . 7 ، شيعه ، "مسئوليت شيعه بودن" ، 265-267 .
برچسب:
نویسنده: نرگس مرادی