خرید بک لینک

ادب صنعتی

هروله بين انديشه ، ادب ، تاريخ ،  رسانه و ديگر چيزها

علي شريعتي و منظر جهاني

علي شريعتي و منظر جهاني

آدم وقتي سرشناس مي شود خودش هم كه نخواهد مجبورش مي كنند در هر زمينه مهمي اظهار نظر كند ولو به قدر كافي براي "رسيدن" حرفش وقت نگذاشته باشد . اينجور وقتها آدم ها هرقدر هم بزرگ باشند ممكن است حرفهاي كال يا به قول خودمان " كَق" بزنند. به نظرم ابن حرف دكتر داريوش شايگان كه شخصيت فكري و فرهنگي اش در جاي خود حرمتي دارد از آن حرفهاست! كه مي خواهد بگويد شريعتي باعث دوري ما از عقل مدرن شده . شايد هم حرف من از آن حرفهاست! به تعبير دكتر شايگان ، شريعتي بود كه سنت تاريخ ما را به ايدئولوژي تبديل كرد و مانع بزرگي شد براي آنكه ما بتوانيم عقل مدرن را بپذيريم (شريعتي و تفكر آينده ما ، 186) . البته مقاومتي كه من دارم در برابر اين نسبت ، از جهت ملازمه اي است كه بين چنين تلقي هايي با عقب ماندگي يا انحطاط ايران ايجاد شده و گرنه چه بسا اگر خود شريعتي سر بر مي آورد اين نسبت دكتر شايگان را مي پذيرفت ، چرا كه امروز بخشي از غرب يا عالم مدرن هم ، دست كم در آن بخشي كه در هيئت پسامدرنيسم بروز داشته ، خود معتقد به بازگشت از مدرنيسم و مدرن انديشي است . با اين حال ، امروز بعضي معترضانه در بوق مي دمند كه اگر امروز ما پيشرفت نكرده ايم و صريحش اينكه اگر امروز مثل غرييها غربي نشده ايم محصول درختي است كه بذرش را سالها پيش علي شريعتي در مزرعه فكر ما كاشته است .

غرب آن گونه كه علي شريعتي مي گويد روح و فرهنگي دارد كه اگر بخواهيم در چند مفهوم بدان اشاره كنيم چنين فهرستي قابل ارائه است : اصالت قدرت ، اصالت طبيعت ، اصالت زندگي ، نظم ، برخورداري يا اصالت مصرف ، ميل به تحليل عقلي همه چيز ، اصالت جامعه ، اگوسانتريسم يا خود محورِ همه چيز بودن و اومانيسم (ر. ك : نوشته هاي اساسي ، 144-163) . اما اين فرهنگ وقتي مي خواهد پا به عرصه اجتماعي بگذارد در قواره هاي عجيبي چون استعمار و استثمار نيز ظاهر مي شود . در قرن هجدهم ، ارتش انگلستان سرزمين هايي را در افريقا و آسيا اشغال نظامي كرد و متعاقب آن سيل مواد خام و مواد غذايي از كشورهاي تحت اشغال به انگليس سرازير شد و بازار تجارت رونق يافت و كسب و كار گرم شد و مشاغل جديد خلق گشت و بازارهاي مصرف تازه به دست آمد و در نتيجه چرخ كارخانه هاي انگليس سرعت گرفت و اقتصاد رونق يافت و ارزاني و فراواني براي مردم انگليس رفاه تازه و بي سابقه اي به ارمغان آورد (همان ، 295) . در دوراهي هايي راه غرب از شرق جدا مي شود : اگر بخواهيم دو بينش شرقي و غربي را در چند كلمه بيان كنيم ، بايد زندگي را از دو نظرگاه شرق و غرب ببينيم . باندرا در يونان قديم مي گويد : باغ زندگي را دو گل بيش نيست كه مي شكفد : موفقيت و شهرت . و بودا مي گويد : در سرگذشت رفتن و بازگشتن به اين حيات ، اشك هايي را كه انساني ريخته ، اگر جمع كنند از آب همه اقيانوسهاي روي زمين بيشتر است (همان ، 162) .

شريعتي در پيداكردن مكان و موقعيت ايران در تاريخ و جغرافياي روزگار تقريباً به تمام برهه هايي كه از سر گذرانده ايم نظر نموده . او نيز دو قرن اول را دو قرن سكوت ديده است ؛ و مي پندارد كه دو قرن اول ، دوره سكوت است ، به همان مفهومي كه دكتر زرين كوب بيان داشته است . دوره سكوت است به خاطر اينكه دوره شورش و آشفتگي است . دوره آشوب نظامي هميشه به طور تقريب ملازم است با دوره سكوت علمي . دوره سكوت مي گويند به خاطر اينكه از اين دوره نويسندگي ( به معناي واقعي ) ، گوينده ، محقق و... نداريم و كار در دست مبارزان نظامي و سياسي است (همان ، 363) . ما در دو قرن اول ، شاهد جانشين شدن تمدن اسلامي به جاي تمدن ايراني نيستيم ، بلكه شاهد از بين رفتن تمدن ساساني و جانشين شدن تمدني هستيم كه از عناصر ساساني ، سامي ، اسلامي ، يوناني ، غربي ، و اسرائيليِ گذشته و معاصر تشكيل شده است . از همه اين تمدنها در اين دو قرن استفاده شده است (ر. ك : همان ، 359-364)[1] .

به نظر مي رسد شمشير دودمي كه شريعتي در مقابل "غرب" و نيز مجموعه ي متلوني كه نام "عرب" بدان اطلاق شده ، به دست گرفته ، ناشي از تلقي ويژه اي است كه او از شكل گيري امپراتوري ها دارد . چنين كه مي نمايد او اگر مي بود چه بسا با شكل گيري تمدن اسلامي – ايراني با محوريت ايران و حتي ايران فرهنگي نمي توانست موافق باشد . شايد به جاي امپراتوري ، او از اتحاد شورايي سخن به ميان مي آورد . او مي گفت انترناسيوناليسم طبقاتي به همان معني است كه انترناسيوناليسم انساني و مذهبي ، و هر سه در نهايت از نوعي امپرياليسم حكايت مي كند (همان ، 297) . شايد وجه عمده مخالفت شريعتي با تمدن آن باشد كه او تمدن را جنايتكاري به شمار مي آورد كه يك جنايت آن نابودي " تأمل" است و او نمي تواند چنين گناهي را كوچك بشمارد . به نظر شريعتي "بزرگترين جنايت تمدن امروز قرباني كردن تأمل است " . تأمل ، حالت درخود فرورفتن خودآگاهانه اي است كه انسان گسسته از هر پيوندي (دور از حوادث روزمره) حالت بي وزني مطلقي پيدا مي كند و در آن حالت بدون هيچ ضرورت و مصلحتي تنها و تنها به حقيقت مي انديشد (تبارشناسي عقلانيت مدرن ، 83).

شريعتي ، فارغ از قالبهاي نظريه پردازانه يا بلندپروازانه معطوف به تمدن سازي يا پايه گذاري امپراتوري مي پندارد لازم نيست بناي تازه اي بگذاريم ؛ بناها گذاشته شده است . او مولوي را به عنوان يكي از سرمايه دارانِ معني در قرن هفتم و بسا كه در هفتصد قرن ديگر ، براي شرق و غرب بسنده مي داند ؛ كه او منبع معنويت است : من هميشه آرزو مي كردم كه اي كاش هايدگر – يا حداقل سارتر – مولويِ ما را مي شناخت . من احساس مي كنم هايدگر مثل پرنده اي مضطرب در اطراف اين قلعه مرموزي كه اسمش شرق ، عرفان و دين است دائماً مي پرد و مي خواهد روزنه اي گير بياورد تا بيايد ]به درون[ اما پيدا نمي كند . اصلاً اگزيستانسياليسم ، دغدغه نياز به يك معنويتي است كه متأسفانه غرب ندارد و شرق دارد اما لياقت عَرضه[2] اش را ندارد (اشارات ، 193) .

از مشكلات شريعتي شايد آن بود كه در هر مقوله عادتاً همچون ويراستاري مچگير در كنار نقطه هاي قوت ، متوجه نقاط ضعف و خطا و خلل ها مي شد و نمي توانست با هيچ چيزي موافقت تام داشته باشد ، چنان كه ممكن است با كمتر چيزي هم مخالفت تام ورزيده باشد . از همين روست احتمالاً كه نظريه هاي بينابين گرا كه هم سنت را مي خواهند و هم تجدد را مردود شريعتي است . او اين انديشه را كه تمدن هاي جهان سوم بايد تركيبي از سنت و تجدد باشند انتقاد مي كند ؛ زيرا اين امكان وجود دارد كه به تعبير "عليون ديوپ" ، يك "جامعه موزائيكي" حاصل شود كه نه تنها يك تمدن جديد نيست ، بلكه هويت بومي خود را نيز از دست داده است . اين فرهنگ التقاطي ، يك مجموعه فكري و ارزشي متشتت ، بي شكل و بي هدف خواهد بود (تبارشناسي عقلانيت مدرن ، 193) .

مشكل يا مسئله ديگر شريعتي آن بود كه او در روزگاري كه بحران معنا – گر چه لزوما يا مطلقاً بحران معنا بدنيست چون نشان خودآگاهي است - بخشي از آگاهان را متوجه و گرفتار خود كرده بود ، بدان دچار شد ، بي آنكه از اين دشواري بگريزد . او به مسائلي درهم مي انديشيد . آزادي : براي او آزادي انسان يعني تنوع ، يعني خلاقيت ، يعني رشد . پس در پي آن به هر سو هروله مي كرد . سه گانه ي گذشته ، امروز ، فردا ، مسئله جاري اش بود . از همين رو ، امروز را نقد مي كرد تا شايد موسس ، يا مورخِ تاريخ فردا باشد . و در ميانه نقد گذشته و امروز ، مي دانست كه آدم هاي ديروز و امروز را نمي شود شناخت ، يا كاملاً شناخت تا بتوان نقدشان كرد. پيشتر هم دريافته بود كه " من" را نمي شود شناخت ، چه رسد به " ما " و اگر چنين است چرا جزميت در آن حد كه همه رانده شوند؟ او كه جامعه شناسيِ خود را موضوع طعن و تعريض مي كرد ، گاه جامعه شناس بود و گاه فيلسوف و اين كار را مشكل مي كرد ؛ گاه مسلمان است و گاه سوسياليست و اگزيستانسياليست ؛ گاه در هواي فلسفه نفس مي كشد ، گاه علم و گاه دين . هم ، فكر مي كرد ضمن شنيدن حرف هاي خود حرف هاي ديگران – مثلا روشنفكران ، مثلا عوام ، مثلا فلاسفه ، مثلا رنه گنون ، باشلارد ، گورويچ ، پاسترناك ، ... كه نه روشنفكر شناخته مي شدند نه عامي - را بايد عميق و متأملانه شنيد[3] .

يكي از تك ستاره هايي كه شريعتي به حرف هايش گوش و بلكه دل مي داد محمد اقبال لاهوري از مصلحين قرن بود : آن چه اقبال را در صف مردان بزرگ ممتاز مي كند اين است كه اين درخت بلند بارآور در عصري سر زد و به برگ و بار نشست كه مزرعه فرهنگي اسلام را آفت گرفته و در سكوت غم انگيز و مرگبار پاييزي فرو رفته و در همين حال ، ناگهان سيل و طوفان ريشه برانداز استعمار از غرب برآن تاخته و اين مزرعه آفت گرفته ي پاييززده را سراسر آب گرفته بود و دهقانان مصيبت زده اش را هم خواب . و داروغه هايش تنها غارت گرانش و مزرعه دارانش هم گله هاي يورش كننده گرگان و روبهان و كفتاران[4] . و البته اقبال مصلحي معتدل و ميانه گرا بود و اعتقاد داشت : بر خلاف متفكران مشكوكي كه مي گويند نمي توان علم و صنعت غربي را گرفت و فرهنگ و اخلاق و روابط اجتماعي و شيوه زندگي اش را كنار زد ، نه تنها مي توان چنين كرد بلكه بايد چنين كنيم (نوشته هاي اساسي ، 547) .

شايد اغراق نباشد اگر تمام زندگي شريعتي را جاذبه و دافعه اي فعالانه و جاري در شمار آوريم : آنچه به گوشمان مي خورد يا از زبان سرمايه داري است يا از حلقوم ستايشگران كمونيسم و گاه گاه زمزمه هايي از ناحيه صهيونيستها يا خون پرستان فاشيست . اين محيط بي شك آثار شومي بر روي روح و مغز و اعصاب ما مي گذارد و رسوب مسمومي را بر جاي مي نهد كه اگر با اراده خودشويي نكنيم و با آن شك هاي پاك كننده ي "كانت" مانند ، آنچه را از راديوها و روزنامه ها ، استادها ، چپ ها ، راست ها ، كتاب ها و بولتن هاي غربي به ما مي رسد ، خوب و بد و سبك و سنگين نكنيم ، بزودي تغيير خواهيم كرد و با خود و محيط خود و مملكت و مسائلي كه در آن مطرح است بيگانه خواهيم ماند (طرحي از يك زندگي ،2، 33) . به اتكاي همين سنجش مستمر انديشه ها بود كه مي توانست همواره از سر اعتدال يا قريب به اعتدال در مسائل بنگرد و از جمله در باب غرب و تمدن غربي كه مسئله روز بوده و هست ، نظري معتدل و در ميانه ي نفي و تأييد داشته باشد ؛ با نفي رويه استعماري و استحماري[5] ، و در عين حال تأييد رويه ترقي و تمدني فرنگ ؛ يعني تأسي به شيوه ميانه و منصفانه ي سيدجمال الدين اسدآبادي و محمد عبده (شريعتي آشناي ناشناخته ، 60) . شريعتي خور و خواب را بر خود و حتي خانواده اش حرام كرده بود تا بتواند در هر مقوله اي به تبييني همه جانبه و عميق دست پيدا كند . او در يكي از نوشته هايش[6] بيش از 60 صفحه به طور ويژه و مفصل در باب بورژوازي قلم زده است .

به زعم شريعتي دو مقوله خودآگاهي و آگاهي كه هر كدام در جاي خود اهميت دارند ، نبايد قربانيِ هم شوند . علم جديد با بورژوازي پيوند خورده و به اين دليل هدف خود را "قدرت" قرار داده است . آگاهي از انسان به عنوان قدرت سخن مي گويد ولي خودآگاهي او را چون " هويت" تلقي مي كند . قدرت با مفهوم سود پيوند مي خورد در حالي كه هويت در پي ارزش است . شريعتي در دوگانگي آگاهي و خودآگاهي[7] هيچ كدام را قرباني نمي كند و "چون براي انسان دوگانگي وجودي خاك – خدا قائل است ، قادر است براي زندگي انساني دوگانگي سود و ارزش يا اقتصاد و اخلاق را توجيه كند و هيچ يك را در برابر ديگري نفي نكند" (تبارشناسي عقلانيت مدرن ، 153) . شريعتي يك دم قرار نداشت و اميدوار بود كه به سهم خود بتواند مرهمي بر درد نااميدي هاي رنگارنگ بشر بيابد يا بسازد ؛ نااميدي مزمن ، نااميدي تاريخي ، نااميدي بِرِشتي . انسان كه در قرن هجده و نوزده پيوند خويش را به خاطر علم با مذهب بريده بود ، در قرن بيستم و به قول برشت به ويژه بعد از ظهور فاشيسم ، داشت – به نظر شريعتي[8] - پيوندهاي خود را با علم نيز قطع مي كرد : ديگر نه تنها فلسفه بلكه علم نيز شخصيت و جاذبه اش در دل ها فرو مرده است . پيدايش بحران و اضطرابي كه در نسل جوان و نسل روشنفكرِ تمام جهان احساس مي شود ، معلول اين بي اميدي به فلسفه و علم ، پس از بي اميدي مزمن به دين است (همان ، 72) .

[1] اين بحث در ذيل عنوان "بررسي ويژگيهاي دو قرن اول ايران اسلامي" ارائه شده است .

[2] به جاي " لياقت عَرضه" مي شود گفت عُرضه .

[3] نيز ، ر . ك : تبارشناسي عقلانيت مدرن ، صفحه 106 و بعد .

[4] ر . ك : نوشته هاي اساسي شريعتي ، " اقبال مصلح قرن" ، "صص535-548" ، ص 535 .

[5] شريعتي توانسته بود انگاره اي را كه در هيئتي اسطوره وار براي غرب پديد آمده بود و " اسطوره غرب" تلقي مي شد و باعث انفعال محققان و حتي متفكران در كشور در برابر غرب مي گرديد بشكند و فرو بريزد . ر. ك : جامعه شناسي غربگرايي ، 202.

[6] انسان آزاد ، آزادي انسان ، 21 – 87 .

[7] ر. ك : م . آ . 24 ، 24 .

[8] م . آ . 25 ، 326 .

برچسب: نویسنده: نرگس مرادی تاريخ: سه شنبه 16 تير 1405 ساعت: 6:10

صفحه بندی