مُحَشَّم
يعني شرمسار و خجل .
اي سنائي قدح دمادم كن
روح ما را ز راح خرم كن ...
همچو يأجوج ، اهل آتش را
از بر خويش هين رمارم كن
سرنگون در سقر فكن همه را
دوزخ از جسم شان مُحَشَّم كن (در اقليم روشنائي ، ص111و112و250)
مرگ آگاهي
مكن در جسم و جان منزل ، كه اين دونست و آن والا
قدم زين هر دو بيرون نه ، نه اينجا باش و نه آنجا ...
به هرچ از راه بازافتي ، چه كفر آن حرف و چه ايمان
به هرچ از دوست واماني ، چه زشت آن نقش و چه زيبا
گواه رهرو آن باشد كه سردش يابي از دوزخ
نشان عاشق آن باشد كه خشكش بيني از دريا ...
بمير اي دوست پيش از مرگ اگر مي زندگي خواهي
كه ادريس از چنين مردن بهشتي گشت پيش از ما (تازيانه هاي سلوك، ص72و73)
عطار گويد (عطار 145) :
پيش از اجل بمرد و بدان زندگي رسيد
ادريس وقت گشت كه جان چشم باز كرد
و خواجو دارد (خواجو 181، نقل در فرهنگ تلميحات ، ص98) :
جان بده تا محرم خلوتگه جانان شوي
تا نميرد كي به جنت ره دهند ادريس را
ادريس پيامبري است كه نام او در قرآن كريم آمده است "واذكر في الكتاب ادريس" (56/19) . از بس تسبيح خداوند كرد ، او را به آسمانها بردند و همنشين فرشتگان شد . "همه او را دوست گرفتند و به نزديك او آمد و شد ساختند به امر خداي تعالي . و قاصّان (قصه گويان) گويند او با ملك الموت دوستي داشتي تا آنگاه كه ملك الموت را گفت : جانم برگير تا تلخي جان كندن مرا معلوم گردد . گفته اند جانش برگرفت و باز زنده شد به امر خداي تعالي و مر او را به آسمانها برد و بهشت بديد" (قصص الانبياء نيشابوري 30) . پيش از مرگ مردن – كه نشان از مرگ آگاهي است – كنايه از مرگ ارادي است ، يعني چشم پوشي از دنيا ، و اصل اين تعبير (به نقل مرصادالعباد نجم رازي 359) از حديث "موتوا قبل ان تموتوا : بميريد پيش از مرگ" گرفته شده است (تازيانه هاي سلوك، ص251و252) .
مسلماني
براي توضيح رسم دينداري سنائي گاه از نام اشخاص تاريخي استفاده ي تمثيلي مي كند .
چو علم آموختي از حرص آنگه ترس
چو دزدي با چراغ آيد گزيده تر برد كالا
از اين مشتي رياست جوي رعنا هيچ نگشايد
مسلماني ز سلمان جوي و درد دين ز بودردا
بودردا يا ابوالدرداء كنيه عُوَيمَر بن مالك انصاري است ؛ از ياران پيامبر كه به زهد و حكمت در ميان صحابه ي حضرت رسول شهرت دارد . وي قبل از اسلام تجارت پيشه داشت و آنگاه به عبادت روي آورد و در عصر اسلامي ، به شجاعت و زهد و حكمت شهرت يافت . در حديث از پيامبر نقل شده است كه "عويمر حكيم امت من است" . در شام به سال 32 هجري درگذشت . حافظ ابونعيم اصفهاني (حليه الاولياء ، ابونعيم احمد بن عبدالله اصفهاني ، بيروت ، الطبعه الثالثه ، دارالكتب العربي ، 1400/1980 ، 1/208) او را به عنوان عارف متفكر و صاحب حِكم و علوم معرفي مي كند (تازيانه هاي سلوك ، ص255) .
و سلمان ، ايراني اي است كه در بين مسلمانان "لقمان امت" شناخته مي شده .
هر كه در عقل همچو سلمان شد
دان كه ديو دلش مسلمان شد
"سلمان" ، ابوعبدالله سلمان بن اسلم الفارسي از بزرگترين اصحاب پيغمبر (ص) است . نام اصلي وي روزبه بن خشنودان و پدرش مسيحي بود . بعد از آنكه مسلمان شد ، نامش را سلمان و كنيه اش را ابوعبدالله گذاشتند . بعضي اصل او را از شيراز و گروهي اصفهاني مي دانند . پيامبر همواره با وي مشورت مي كرد و در باره ي او فرموده بود "سلمانُ مِنّا اَهلَ البيت ". وفات او در سال 32 يا 36 در مداين اتفاق افتاد (آب آتش فروز ، ص46و126) .
ملكا ذكر تو گويم
شروع قصيده اي است (ديوان سنايي ، تصحيح مدرس رضوي ، 602) در ستايش خداوند :
ملكا ذكر تو گويم كه تو پاكي و خدايي
نروم جز به همان ره كه توام راهنمايي
همه درگاه تو جويم همه از فضل تو پويم
همه توحيد تو گويم كه به توحيد سزايي
نبد اين خلق و تو بودي ، نبود خلق و تو باشي
نه بجنبي ، نه بگردي ، نه بكاهي نه فزايي
همه عِزّي و جلالي ، همه علمي و يقيني
همه نوري و سروري ، همه جودي و سخايي
احدٌ ليس كمثله صمدٌ ليس له ضد
لمن الملك تو گويي كه مر آن را تو سزايي (آب آتش فروز ، ص21)
مهرگياه
عاشقانت سوي تو تحفه اگر جان آرند
به سر تو كه همي زيره به كرمان آرند ...
باش تا خار سر كوي تو را نرگس وار
دسته بندند و سوي مجلس سلطان آرند
اي بسا بيخ كه از چين و ختن كنده شود
تا چو تو مهرگياهي به خراسان آرند (در اقليم روشنايي ، ص50)
و مهرگياه گياهي است با ريشه اي ضخيم كه اين ريشه غالباً دوشاخه است و شبيه پيكر آدمي : بدني با دو پا . قدما عقيده داشته اند كه هر كس اين گياه را با خود داشته باشد مورد محبت همگان خواهد بود (همان ، ص201).
نان و نماز
تا بد و نيك جهان پيش تو يكسان نشود
كفر در ديده ي انصاف تو پنهان نشود ...
تو چنان واله ي ناني ز حريصي به مثل
جان شود خالي و از چشم تو يك نان نشود
صد نمازت بشود ، باك نداري به جُوِي
چست مي باشي تا خدمت سلطان نشود (ديوان سنائي ، ص 174)
مثل بسياري از عبارات حكمت آميز سنائي ، تخذير و دورباشي است از اينكه در اثر غفلت ، خوب و بد در نظر آدم يكي جلوه كند . و بايد مراقب بود در برابر حرص كه باعث مي شود تا لحظه اي كه جان از تن آدم بيرون مي رود حتي ، از حرص يك نانِ بيشتر ايمن نباشد . اين در حالي است كه چه بسا به دفعات ، نماز انسان بيگاه و قضا شود و به قدر جودانه اي ملول و اندوهگين نگردد ، اما شتاب و آسيمگي او براي شتافتن به درگاه قدرتمندان و حضرت سلطان نكاهد .
نعره بر جمال كسي زدن
مي شود كه گاه زيبايي چنان باشد كه بينندگان را به فرياد آوَرَد .
عشق آن معشوق ، خوش بر عقل و بر ادراك زد
پاكبازان را به گردِ خاك بر افلاك زد
بر جمال چهره ي او عقل ها را پيرهن
نعره ي عشق از گريبان تا به دامن ، چاك زد
حسن او خورشيد و ماه و زهره بر فتراك بست
لطف او در چشم آب و باد و آتش خاك زد (در اقليم روشنائي ، ص 45و46)
نفس
نفس - به سكون حرف " فاء"- هم از موضوعاتي است كه نسبت مستقيم با سعادت و شقاوت انسان دارد و نشستها و نوشته هاي بسيار مي توان در باب آن پرداخت .
از جهان نفس بگريزيد تا در كوي عقل
آنچه غم بوده است گردد مر شما را غمگسار
براي شناخت كاربردهاي گوناگون كلمه ي نفس مراجعه شود به
كشاف اصطلاحات الفنون ذيل نفس
تعريفات جرجاني 217 به بعد .
سنائي در آغاز منظومه ي سيرالعباد الي المعاد (چاپ دانشگاه ، مثنويات ، 182 به بعد) در باره بعضي از كاربردهاي فلسفي نفس و مراتب بعضي از انواع آن ، تمثيلهاي زيبايي دارد (تازيانه هاي سلوك ، ص324و325) .
وجود
كمال وجد است .
در دل آن را كه روشنايي نيست
در خراباتش آشنايي نيست
در خرابات خود به هيچ سبيل
موضع مردم مرايي نيست ...
چند گويي كه "چند و چون و چرا؟"
زين معاني ترا رهايي نيست
در مقام وجود و منزل كشف
"چوني" و "چندي" و "چرايي" نيست
و بنا به سخن صاحب رساله ي قشيريه (ترجمه رساله قشيريه 101) در مقام وجود ، وجود مرحله ي كمال وجد است : تواجُد مبتديان را بُوَد و وجود منتهيان را و وجد واسطه بود ميان نهايت و بدايت (در اقليم روشنايي ، ص31و187) .
وقت
هر كو به راه عاشقي اندر ، فنا شود
تاريخِ وقتِ او همه اندر وفا شود
آري ، بدين مقام نيارَد كسي رسيد
تا همتش بريده ز هر دو سرا شود
راهي است بلعجب ، كه درو چون قدم زني
كمتر منازلش ، دهن اژدها شود (در اقليم روشنايي، ص59و60)
وقت در اصطلاح صوفيه ، مطلقِ زمان نيست ، بلكه حالت و موقعيت روحي صوفي ، در زمان ، وقت او خوانده مي شود . به همين دليل هنوز در زبان فارسي تعبير "خوش وقت" را داريم . بنا بر اين تعبير "تاريخ وقت" در شعر سنايي دقيق و درست است و حشو نيست و چنان نيست كه يكي از اين دو كلمه زايد باشد . نظير اين تعبير را در شعر حافظ (ديوان127) مي خوانيم كه "وقتِ زمان" را به كار برده است :
ز ديده خون بچكاند فسانه ي حافظ
چو ياد وقتِ زمانِ شباب و شيب كند (در اقليم روشنايي ، ص210)
هفت درِ دوزخ
سخن از دوزخِ هفت در است :
اي سنائي ز جسم و جان تا چند؟
برگذر زين دو بي نوا در بند ...
طمع و حرص و بخل و شهوت و خشم
حسد و كبر و حقد بد پيوند
هفت در دوزخ اند در تن تو
ساخته نفسشان درو در بند
هين كه در دست توست قفل امروز
در هر هفت محكم اندر بند
طمع و حرص و بخل و شهوت و خشم و حسد و كبر و حقد ، دوزخ هفت دري هستند در وجود تو كه نفس تو در و دربند بر آنها نهاده و آنها را استوار كرده است . اكنون كه قفل در دست تست ، درهاي طمع و حرص و ديگر درها را ببند .
در باب هفت در دوزخ در قرآن آمده : و اِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوعِدهُم اَجمَعين ، لها سَبعَهُ اَبوابٍ لِكلِ بابٍ مِنهُم ؛ "و در دوزخ ، وعده گاه ايشان است همگان . آن را هفت در است هر دري را گروهي از ايشان باز بخشيده" (كشف الاسرار ، 5/312-313) . نيز بنا به توضيح ميبدي (همانجا 5/317) دوزخ هفت دَرَك است ز بَرِ يكديگر ، هر دركي را دري است كه اهل آن درك به آن در درشوند (تازيانه هاي سلوك، ص113و 306) .
منابع
برچسب:
نویسنده: نرگس مرادی