خرید بک لینک

سنايي و دانشنامه اي به نام شعر-2

هروله بين انديشه ، ادب ، تاريخ ،  رسانه و ديگر چيزها

سنايي و دانشنامه اي به نام شعر-2

سجاده بر دوش نهادن

يكي از رسم هاي صوفيان بوده است .

الا اي پير زردشتي به من بربند زناري

كه من تسبيح و سجاده ز دست و دوش بنهادم

اشارتي دارد به يك رسم خاص در ميان صوفيه و زهاد كه سجاده خويش را بر دوش مي افكنده اند و اين نشانه ي كمال زهد و پرهيزگاري ايشان بوده است . آثار همين رفتار بوده است كه در اين بيت حافظ (ديوان 148) انعكاس يافته است :

خود گرفتم كافكنم سجاده چون سوسن به دوش

همچو گل بر خرقه رنگ مي مسلماني بود

براي تفصيل بيشتر از سوابق اين رسم مراجعه شود به تعليقات اسرار التوحيد 2/503 (در اقليم روشنايي ، ص81و 224) .

شادي و غم

هر كه در عاشقي تمام بود

پخته خوانش اگرچه خام بود

وانكه او شاد گردد از غم عشق

خاص دانش اگرچه عام بود

چه خبر دارد از حلاوت عشق

هر كه در بند ننگ و نام بود ... (همان ، ص57)

اين همان مضمون زيبايي است كه امروز هم در شعر شاعران نو جلوه دارد :

با توام اي شور ، اي دلشوره ي شيرين

با توام

اي شادي غمگين !

با توام

اي غم !

غم مبهم ! (گزينه اشعار قيصر امين پور ، ص96)

شيطان

شيطان و سوگند غلاظ و شداد او بر گمراه كردن فرزندان آدم ، و نسبت وسوسه ها و دميدن ها و رفتارهاي او بر آدمي مي تواند در مجلداتي بي شمار مورد بررسي قرار گيرد ؛ كه جولان پرطمطراق شيطان براي فريفتن آدميان به اندازه ي عمر ابناء آدم رگ و ريشه دارد . و " صوفيان گاه به احتياط و گذرا چون حلاج و سنايي و عطار ... و گاه به جسارت چون عين القضات همداني به دفاع از ابليس مي پردازند و خير و شر و كفر و ايمان را همسنگ و در نهايت گناه و ثواب بنده را مجازي مي شمرند (گمشده لب دريا ، ص20) . سنايي در بياني جانبدارانه ، زبان حالي از سوي شيطان تدوين و تصنيف كرده و مي گويد :

با او دلم به مهر و مودت يگانه بود

سيمرغ عشق را دل من آشيانه بود

بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود

عرش مجيد ، جاه مرا ، آستانه بود

در راه من نهاد نهان دام مكر خويش

آدم ميان حلقه ي آن دام دانه بود

مي خواست تا نشانه ي لعنت كند مرا

كرد آنچه خواست ، آدم خاكي بهانه بود (در اقليم روشنايي ، ص57و58)

اين غزل تا حدودي متمايز از نوع بينش عرفاني سنائي است . احتمال اينكه گوينده آن شخص ديگري جز سنائي باشد بسيار زياد است . در ديوان خاقاني نيز اين غزل با اندكي تفاوت آمده است ، و با ذهنيت خاقاني نيز هماهنگي ندارد . بيشتر احتمال مي رود كه سروده ي يكي از عارفان بزرگ و گمنامي باشد كه در خط عرفاني امثال احمد غزالي و عين القضاه همداني و شيخ ابوالقاسم كُرَكاني باشد كه اينان ستايشگران ابليس اند و فهم ديگري از مسئله ي ابليس در نظام كاينات دارند . براي فهم اين غزل نخست بايد دانست كه در چشم انداز گوينده ، ابليس بزرگترين عاشق موحد است كه حاضر نشد جز حق را بپرستد . اگر به زبان بسيار ساده بخواهيم از "من" اين غزل دفاع كنيم بايد بگوييم كه او عمل به اراده ي الهي را كه در ازل خواسته بود تا ابليس آدم را سجده نكند بر عمل به امر الهي كه گفت آدم را سجده كن مقدم دانسته است يعني از آنجا كه مشيت معشوق را مي داند ، امر به سجده را نوعي آزمون تلقي مي كند ، و نه يك فرمان (همان ، ص 207و208) .

صور اسرافيل

اي خداوندان مال! الاعتبار الاعتبار

اي خداخوانان قال ! الاعتذار الاعتذار ...

يك طپانچه ي مرگ و زين مردارخواران ، يك جهان

يك صداي صور و زين فرعون طبعان ، صد هزار

باش تا از صدمت صور سرافيلي شود

صورت خوبت نهان و سيرت زشت آشكار (تازيانه هاي سلوك ، ص124و126)

صور ، شيپور نايي است كه گويند اسرافيل در آن مي دمد تا مردگان از گورها برخيزند ، در قيامت . در قرآن كريم تعبير نفخ صور (= دميدن و دميده شدن در صور) بارها به كار رفته است از جمله " يَومَ يُنفَخُ في الصور (6/73) "آن روز كه در دمند در شيپور" و نفخ في الصور فجمعناهم جمعا (18/99) "ودر دمند در آن صور پس فراهم آريم ايشان را فراهم آوردني" (همان ، ص329و330) .

صورت و معني

هيچ كس را نامدست از دوستان در راه عشق

بي زوال ملك صورت ملك معني در كنار

البته

سخن در صورت و معني توان گفتن بسي ليكن

چو بي پايان بود آن به كه كم كوشي و كم گويي (حديقه الحقيقه ، ص19و22)

طاووس ملائك

مراد جبرئيل است .

اگر تاج تو خورشيد است تو زان تاجداراني

كه طاووس ملائك تخت تو بر شاهپر بندد

و طاووس ملائك از القاب جبرئيل است كه در ادبيات فارسي و عربي قرن چهارم و پنجم و ششم رواج دارد . جمال عبدالرزاق گويد (ديوان ، چاپ وحيد 7) :

طاووس ملائكه مريدت

سرخيلِ مقربان بريدت (در اقليم روشنايي ، ص36و192)

عرش

چه كند عرش كه او غاشيه ي من نكشد ؟

چون بجان غاشيه ي حكم و رضاي تو كشم

عرش : در تصور مردمان مكاني در آسمانها . اما در نظر مفسران مفهوم آن بيشتر ناظر به علم الهي است (همان ، ص84و226) .

عشق

"في صفه العشق" گويد :

صورت عشق و عقل گفتار است

معني آن را محكّ و معيار است ...

بر تو چون صبح عشق برتابد

نه تو كس را نه كس تو را يابد

چون بترسي همي ز مردن خويش؟

عاشقي باش ، تا نميري بيش

كه اجل جان زندگان را برد

هر كه از عشق زنده گشت نمرد

آتش بار و برگ باشد عشق

ملك الموت مرگ باشد عشق (آّب آتش فروز ، ص50و51)

عَيّار

صنما تا بزيم عاشق ديدار توام

به تن و جان و دل و ديده خريدار توام

تو مه و سال كمربسته به آزار مني

من ، شب و روز ، جگر خسته ز آزار توام ...

دزد شبرو منم اي دلبر اندر غم تو

چون سنائي ز پي وصل تو عيار توام (همان ، ص78)

عياران يك گروه اجتماعي بوده اند كه در دوران تمدن اسلامي ، در تمام جهان گسترش داشته اند و به نام عيار ، جوانمرد ، فتي (فتيان) ، اخي (اخيان) و عناوين ديگر خوانده مي شده اند و از اصول اوليه كارهاي ايشان ، مصادره ي اموال ثروتمندان ، به نفع تهيدستان و محرومان بوده است و اين كار را در شكلهاي مختلف از راهزني و دزدي گرفته تا تهديد و گرفتن اموال انجام مي داده اند و طبعاً شبروي (دزدي شبانه) نيز از شيوه هاي ايشان بوده است . به همين دليل كلمه عيار و شبگرد و شبرو از ديرباز در ادبيات فارسي يكديگر را تداعي مي كند چنان كه درين شعر سنائي ديده مي شود و نيز درين بيت حافظ (ديوان 281) :

تكيه بر اختر شب دزد مكن كاين عيّار

تاج كاووس ببرد و كمر كيخسرو

براي تفصيل اطلاعات در باب عياران مراجعه شود به مقدمه ي كتاب الفتوه ابن المعمار ، به قلم دكتر مصطفي جواد ، بغداد 1958و نيز مقدمه فتوت نامه ي سلطاني از دكتر محمد جعفر محجوب ، تهران ، بنياد فرهنگ ايران (در اقليم روشنايي ، ص221و222) .

غيرت

عدم تحمل غير ؛ كراهت شركت غير .

هر چه دشوار است بر تو هم ز باد و بود تست

ور نه عمر آسان گذارد مردمِ آسان گذار

از درون جان برآمد نخوت و حرص و حسد

تا گز و سيمرغ و رستم گشت بر اسفنديار

تا نداني كوشش خود ، بخشش حق دان كه تو

در مصاف دين ز بود خود نگشتي دلفكار

ور نه پيش ناوك اندازان غيرت كي بود ،

دست باف عنكبوتي زنده پيلي را حصار؟ (تازيانه هاي سلوك ، ص 131)

غيرت در لغت به معني عدم تحمل غير است يا كراهت داشتن از شركت غير در حق شخص (تعريفات جرجاني /143) و در اصطلاح صوفيه (ترجمه رساله قشيريه418) : "چون خداي را عزّ و علا به غيرت وصف كني معني آن بُوَد كه مشاركت غير با او رضا ندهد در آنچه حق اوست ، از طاعت بنده" (نقل در : تازيانه هاي سلوك ، ص352).

قضا و قدر

مسلمانان ! سراي عمر در گيتي دو در دارد

كه خاص و عام و نيك و بد ، بدين هر دو گذر دارد

دو در دارد : حيات و مرگ ، كاندر اول و آخر

يكي قفل از قضا دارد ، يكي بند از قدر دارد

چو هنگام بقا باشد ، قضا اين طفل بگشايد

چو فرمان فنا آيد ، قدر اين بند بردارد (تازيانه هاي سلوك ، ص105)

تفاوت اين دو اصطلاح درين است كه (تعريفات جرجاني152) : "قضا" عبارت است از "وجود جميع موجودات در لوح محفوظ ، با هم" و "قدر" عبارت است از "وجود موجودات در زنجيره ي زمانيِ تحقق خارجيِ آنها بعد از حصولِ شرايط هر كدام" (تازيانه هاي سلوك، ص296) .

قيامت

از اين روز كه در آيات و احاديث از آن به "يوم تبلي السرائر" (روز بيرون ريخته شدن بي اراده ي اسراري كه درون سينه ها پنهان مانده بوده) و عبارت هاي ديگر تعبير شده ، اوصافي شنيده ايم . اما ابيات سنائي را مي توان يكي از اوصاف دقيق و زيبا و در عين حال بيدار كننده از اين روز به شمار آورد :

... تا ببيني موري آن خس را كه مي داني امير

تا ببيني گرگي آن سگ را كه مي خواني عيار

در تو حيواني و روحاني و شيطاني دَرَست

در شمار هر كه باشي آن شوي روز شمار

باش تا بر باد بيني خانِ راي و رايِ خان

باش تا در خاك بيني شَرِّ شير و شور شار

تا ببيني يك به يك را گشته در شاهين عدل:

شير ، شرّ و جاه ، چاه و شور ، سوز و مال ، مار (تازيانه هاي سلوك ، ص127)

مراد از عيار افرادي است كه در خدمت حكام و از ياران دولت بوده اند . مي گويد : در ذات تو جنبه هاي حيواني و فرشتگي و اهريمني وجود دارد . هر كدام را تقويت كني و هركدام باشي در آخرت نيز همان خواهي بود [1]. خان راي و راي خان يعني سراي پادشاه هند و انديشه ي خان (كه تعبيري در مورد رئيس تركان بوده) . شور به معني بانگ و فرياد و خروش است و شار پادشاه غَرجستان را مي ناميده اند . شاهين زبانه ي ترازو ، نيز چوبي است كه دو كفه ي ترازو را بر آن مي آويزند . اشاره به يكي شدن مال و مار ريشه در حديثي دارد كه در احاديث مثنوي (152) هم آمده : المالُ حَيّهٌ و الجاهُ اَضَرُّ منه ؛ مال مار است و جاه ، زيان آورتر از آن (همان ، صص330-332) .

در همين قصيده آورده است :

باش تا كُل بيني آنها را كه امروزند جُزو

باش تا گل يابي آنها را كه امروزند خار

آن عزيزاني كه آنجا گلبنان دولتند

تا نداريشان بدينجا خيره همچون خار خوار (تازيانه هاي سلوك ، همان)

كعبه

بعضي به جاي ذكر و توجه و حضور قلب ، حتي در مكه و در جوار خانه ي خدا كعبه ، كاسبي مي كنند .

اي مسلمانان ، خلائق ، حال ، ديگر كرده اند

از سر بي حرمتي ، معروف ، منكر كرده اند ...

قاريان ز الحان ناخوش نظم قرآن برده اند

صوت را در قول همچون زير مِزمَر كرده اند

در مناسك ، از گدايي ، حاجيان حج فروش

خيمه هاي ظالمان را ركن و مَشعَر كرده اند

مالداران توانگر كيسه ي درويش دل

در جفا درويش را از غم توانگر كرده اند (همان ، ص102و103)

منظور از "زير مزمر" صداي نازك است در مقابل صداي بَم . زير مزمر يعني صداي نازك عود و بربط . و ركن ، يكي از چهار پايه ي خانه ي كعبه است كه هر يك را به نامي خوانده اند : ركن عراقي ، ركن يماني ، ركن شامي و حجر الاسود . در سفر نامه ي ناصر خسرو (چاپ دكتر وزين پور ، ص99) آمده كه : " چون در خانه ي كعبه روند ركن عراقي بر دست راست باشد و ركن حجرالاسود بر دست چپ و ركن مغربيِ جنوبي را ركن يماني گويند و ركن شماليِ مغربي را ركن شامي" . مشعر يا مشعرالحرام ، مزدلفه است ، و ماندن در آن از مناسك حج است . مي گويد : حاجيان حج فروش ، به جاي توجه به ركن و مشعر و مناسك حج ، دل شان به سمت خيمه هاي توانگران است ، و در عوض ، مالداراني كه كيسه شان پر است و ثروتمندند اما دل شان گدا و درويش است و بخيل ، از فرط ظلم و جور ، فقرا را از غم ، سرشار و غني كرده اند (همان ، ص291) .

گريبان خشك

گريبان خشك كسي است كه ديگران را نمي بيند و به آنان نگاه نمي كند و با آنان نمي جوشد .

اي سنائي خواجه ي جاني غلام تن مباش

خاك را گر دوست بودي پاك را دشمن مباش ...

در لباس شيرمردان در صف كم كاستي

همچو نامردان گريبان خشك و تردامن مباش (در اقليم روشنايي ، ص70)

گل سرخ محمدي

چكه ي عرق پيامبر (ص) به شمار مي رود .

نور تا كيست كه او پرده ي روي تو بُوَد؟

مُشك خود كيست كه تا بنده ي موي تو بود؟ ...

راه پُرجان شود آن جاي كه گام تو بود

گوش پُردُر شود آنجا كه گلوي تو بود

از تو با رنگ گل و بوي گلابيم ، از آنك

خوي احمد بود آن جاي كه خوي تو بود (همان ، ص59)

مراد از خوي احمد اخلاق حضرت رسول است و اگر "خَوي" را به معني عرق بگيريم ، معني چنين است : " هرجا اخلاق توست آنجا بوستاني است پر از گل سرخ" ، زيرا در ادبيات عاميانه ي ايران ، گل سرخ را از عرق پيامبر مي دانند . در حديثي[2] آمده است كه پيامبر (ص) فرمود در شب معراج به آسمان دنيا رسيدم . پس عرق من بر خاك چكيد و از آن گل سرخ روييد . هر كه خواهد عرق من بويد ، گو ببويد گل سرخ را (همان ، ص208و209) .

لولي

طلب ! اي عاشقان خوش رفتار

طرب ! اي نيكوان شيرين كار

تا كي از خانه؟ هين ره صحرا !

تا كي از كعبه ؟ هين در خمار !

زين سپس دست ما و دامن دوست

بعد از اين گوش ما و حلقه ي يار ...

گاه ناهيد[3] ، لوليِ رعنا

كُنَدَت بادسار[4] و باده گسار ...

بر زمين ، پست ، همچون او بنشين

تا سمائي شوي سنائي وار (تازيانه هاي سلوك، صص136-148)

لولي يا كولي ، در اصل به معني افراد طوايف چادرنشين و كوچ كننده است كه در سراسر جهان پراكنده اند . ولي در ادب فارسي همواره با مفهومي از زيبايي همراه با عدم عفاف و پرهيز تصوير شده است . تصوير زهره به عنوان لولي در ادب فارسي نمونه هايي دارد (گزيده غزليات شمس414) :

شب كه جهان است پر از لوليان

زهره زند پرده ي شنگوليان

از يك رباعي سنائي مي توان دريافت كه لوليان در عصر او لوازم خاصي داشته اند از قبيل كبك و سگ و لاشه ي شكاري :

لولي گويي مرا و گر لولي اَمي

كبكي و سگي و لاشه اي داشتمي (تازيانه هاي سلوك، ص364)

مالك دوزخ

اي سنائي ز جسم و جان تا چند؟

برگذر زين دو بي نوا در بند ...

همه ره آتش است شاخ زنان[5]

كه ابد بيخ آن نداند كند

ملك اويي از آن همي ترسي

تو همي شوي مالك ار پذيري پند

آن نه بيني همي كه مالك را

نكند هيچ آتشيش گزند؟

مالك دوزخ فرشته اي است موكل بر جهنم كه او را "خازن نار" نيز مي نامند و چون او بر آتش خشم گيرد ، از خشم او ، پاره هايي از آتش ، پاره هاي ديگر را در هم مي شكنند (سفينه البحار 2/550) . سنائي مي گويد : اگر تو بر دوزخي كه در درون تست مسلط شوي ، به تو آسيب نمي رساند همانگونه كه مالك دوزخ از دوزخ هراس ندارد (تازيانه هاي سلوك، ص113و307) .

[1] مقايسه شود با مثنوي مولوي (نيكلسون 2/366) .

[2] مراجعه شود به التدوين رافعي 2/327.

[3] ستاره زهره .

[4] سبك مغز ، بي وقار .

[5] شعله كشان . در روستاهاي خراسان مي گويند آتش را شاخ كن. يا تنور را شاخ كن.

برچسب: نویسنده: نرگس مرادی تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 15:21

صفحه بندی