سنايي و دانشنامه اي به نام شعر-1
سنايي را شاعري مي شناسيم از شاعران جهان و ايران كه سخناني منظوم ساخته و پرداخته و از خود به يادگار گذاشته . اما در سخن بلند و عميق او كه دقيق مي شويم در مي يابيم كه اين سخن ، خوان پر نعمتي است كه از آدم و ابتداي آدميت تا عالم و انتهاي دنيا و حتي آخر آخرت در شعر او به زيباتر وجهي ظهور و بروز يافته ، گويي مخاطبِ سخن سنايي را در مكتبي و پاي دانشنامه اي نشانده است و به هر بهانه مي تواند زمينه را براي گفت و گويي پربار فراهم آورد .
آدم . و هبوط به سرانديب .
خشم و شهوت مار و طاووس اند در تركيب تو
نفس را آن پايمرد و ديو را اين دستيار
كي توانستي برون آورد آدم را ز خُلد
گر نبودي راهبر ابليس را طاووس و مار؟ (تازيانه هاي سلوك ، ص129)
ندا آمد كه " نه ترا مي گفتم كه نگر پيرامن آن درخت نگردي و نخوري ؟ - بيرون رو از بهشت ... آدم عليه السلام به دنيا آمد به سرنديب ، و حوّا به جده و مار به اصفهان و طاووس به ميسان و ابليس به دريا افتادند ..." از قصص الانبياء نيشابوري ص19 و قصص قرآن برگرفته از تفسير ابوبكر عتيق ص8 و نيز مراجعه شود به ترجمه ي تفسير طبري 14/ 3-51 و عهد جديد ، قرنتيان دوم : 11/3 (همان ، ص342) .
از تقي دين طلب . از هر كسي چيزي مي توان طلبيد ؛ و توقع داشت . از هر كس ، همه چيز نمي شود خواست و توقع كرد .
از تقي دين طلب ز رعنا لاف
از صدف دُر طلب ز آهو ناف
آستين گر ز هيچ خواهي پُر
از صدف مُشك جو ز آهو دُر (منتخب حديقه ، ص46)
اين نيز بگذرد . مفهوم ساده اما بسيار راهنما و راهگشايي است كه به سادگي فراموشش مي كنيم .
اي كم شده وفاي تو اين نيز بگذرد
و افزون شده جفاي تو اين نيز بگذرد
زين پيش ، نيك بود به من رأي تو ، گذشت
گر بد شده ست رأي تو اين نيز بگذرد
گر دوري از هواي منت هست روز و شب
جاي دگر هواي تو اين نيز بگذرد
گر هست مستمند دل بي گناه من
در محنت و بلاي تو اين نيز بگذرد
وصلم – كه بود روز طرب دلگشاي تو –
گر نيست دلگشاي تو ، اين نيز بگذرد
بگذشت آن زمانه كه بودم سزاي تو
اكنون نيم سزاي تو اين نيز بگذرد
گر سير گشتي از من و خواهي كه نگذرم
گرد درِ سراي تو اين نيز بگذرد (در اقليم روشنايي ، ص42و43)
پيل در تاريكي . قبل از آنكه مولوي از اين تمثيل بهره جويد ، تمثيل پيل در تاريكي را سنايي نخستين بار وارد شعر فارسي كرده و احتمالاً او نخستين صوفي يا عارفي است كه از اين تمثيل در جهت مقاصد عرفاني سود جسته است[1] (تازيانه هاي سلوك، ص44و61) .
بود شهري بزرگ در حد غور
و اندر آن شهر مردمان همه كور
پادشاهي در آن مكان بگذشت
لشكر آورد و خيمه زد بر دشت
داشت پيلي بزرگ با هيبت
از پي جاه و حشمت و صولت
مردمان را ز بهر ديدن پيل
آرزو خاست زانچنان تهويل
چند كور از ميان آن كوران
بر پيل آمدند از آن عوران ...
آنكه دستش به سوي گوش رسيد
ديگري حال پيل ازو پرسيد
گفت شكليست سهمناك عظيم
پهن و صعب و فراخ همچو گليم
وانكه دستش رسيد زي خرطوم
گفت گشتست مر مرا معلوم
راست چون ناودان ميانه تهيست
سهمناكست و مايه ي تبهيست (حديقه الحقيقه ، ص69 و 70)
تلخ آبِ مرواريدبان . گاهي تلخاب است كه مي تواند حافظ دُر در دل دريا باشد .
گلبني كاكنون ترا هيزم نمود از جورِ دَي
باش تا در جلوه ش آرد دست انصاف بهار
ژنده پوشاني كه آنجا زندگان حضرتند
تا نداري خوارشان از روي نخوت زينهار!
وان سياهي كز پي ناموس حق ، ناقوس زد
در عرب بوالليل بود اندر قيامت بونهار
پرده دار عشق دان اسم ملامت بر فقير
پاسبانِ دُرشناس آن تلخ آب اندر بحار (تازيانه هاي سلوك ، ص127)
يعني تلخي آب دريا ، پاسدار و محافظ مرواريد است تا كسي آن را بدست نياورد . نيز ، ملامت و رفتار ملامتيان ، همچون پرده اي است كه عشق الهي را ، كه در وجود فقيران است ، پنهان مي كند تا كسي بدان اطلاع نيابد ، همانگونه كه تلخي آب دريا ، مانع از آن است كه مرواريد را بدست آورند (همان ، ص335) .
جاروبِ " لا " . مراد حرف "لا" در لااله الا الله است ، كه در شكل شبيه جارو است و در عمل ناپاكي ها و نادرستي ها را مي روبد .
طلب اي عاشقان خوش رفتار
طرب اي نيكوان شيرين كار ...
خيز تا زاب روي بنشانيم
گرد اين خاك توده ي غدّار ...
پس به جاروب لا فرو روبيم
كوكب از صحن گنبد دوار ( ديوان سنايي ، ص197)
" لا " در شكل و به اعتباري در عمل ، به نهنگ نيز شبيه دانسته شده است :
نيست اندر نگارخانه ي امر
صورت و نقش مؤمن و كفار
زانكه در قعر بحر الا الله
لا نهنگي است كفر و دين اوبار (همان ، ص199)
اين نحوه نگاه و استفاده عرفاني از شكل و مفهوم "لا" مورد توجه نكته پردازان و سخن سرايان بوده است . بعضي آن را تشبيه به مقراض كرده اند كه قراضه هاي دور ريختني را مي برد و دور مي ريزد يا مي شود با آن از قواره ي پارچه اي ، پيراهني خوش نقش بيرون كشيد . و باز "لا" ، شمشير ، دروازه ، خنجر و تيغ دانسته شده است . محققي معتقد است سنايي بيش از ديگران به "لا" پرداخته است .
سنايي :
شهادت گفتن آن باشد كه هم زاول درآشامي
همه درياي هستي را بدان حرف نهنگ آسا ...
از در دروازه ي لا تا به دارالملك شاه
هفت هزار و هفتصد و هفتاد راه و رهزن است ...
رو به زير سايه ي لا خانه ي الّا بگير
تا كه از الّات بنمايد همه راه مجال ...
مولوي مي گويد :
داد جارويي به دستم آن نگار
گفت كز دريا برانگيزان غبار
و بنا به اشاره ميبدي – كه در كشف الاسرار از فرّاش "لا اله" مي گويد - ، " لا " كلمه ي نفي اغيار است ("جاروي لا" ، صص 26-28) .
جعفري . نوعي سكه يا طلا .
تا بود جعفري به لون چو ماه
ننهد بدره هاي سيم سياه
جعفري : طلاي خالص بود منسوب به جعفرنامي كه كيمياگر بوده است (برهان) . سكه هايي كه جعفر برمكي مي زده است كه از جهت خالصي ، ضرب المثل بوده است ؛ مانند زر ركني ، كه گويا به امر ركن الدوله ديلمي ضرب مي شده است (آب آتش فروز ، ص133) .
گر چنانم بشويم آن از خود . مفهومي دارد معطوف به گذشت و پيوندجويي ، و شبيه به آنچه بعدها در سخن مولوي هم آمده[2] : چون تو با بد بد كني پس فرق چيست؟
... گر چنانم بشويم آن از خود
ور نه ام با بدي چه گويم بد
زو بهم چونكه عيب خود جويم
ور نه چه او چه من كه بد گويم ...
هست پندت نگاه دارنده
همچو مي ناخوش و گوارنده
نه خردجستن مراد خود است
از دو بد به گزين كني خرد است ...
گر كسي عيب تو كند بشنو
وانچه عيبست جملگي بدرو ...
گر تو معيوبي آن بشو از هوش
ور نه اي ژاژ او ميار به گوش
خلق اگر در تو خست ناگه خار
تو گل خويش ازو دريغ مدار
آنكه دشنام دادت از سر خشم
خاك پايش گزين چو سرمه به چشم
وانكه بد گفت نيكويي گويش
ور نجويد تو را تو مي جويش (منتخب حديقه ، ص79)
چهار آخشيجان . آّب و خاك و باد و آتش چهار ضدند كه هم در جسم و جان انسان و هم در جهان به صور مختلف بروز و ظهور دارند . گاهي به جاي آب و خاك ، تعبير به آب و گل شده است . مردم در فرهنگ و فولكلور خود براي آنها تأثيرات اخلاقي قائل بوده اند . توصيه به طبع آبي و گِلي (همان خاكي) مي كرده اند و از داشتن طبع بادي و آتشي يا كساني كه چنين طبعي داشته اند دوري مي كرده اند (ر. ك: تازيانه هاي سلوك ، ص129) . آب و خاك را دو عنصر رهايي بخش مي دانسته اند و در همان حال ، باد و آتش را دو عنصر موجب ضلالت مي شمرده اند .
حلم و خرسندي در آب و گل طلب كه ت اصل از اوست
كي بود در باد خرسندي و در آتش وقار (همان)
خرابات . مركز فسق و فجور و محل عشرت مردمان لاابالي بوده . اين معني اصلي كلمه است و در استعمالات قدما هميشه آن را نقطه مقابل مسجد و مدرسه قرار مي داده اند كه محل پاكان و برگزيدگان است . اين كلمه از قرن چهارم در مقابل مدرسه و مسجد در زبان اهل تصوف ديده شده است . قديمترين جاي آن گويا در سخني است كه احتمالاً از اقوال محمد بن كرام مؤسس فرقه ي كراميه (متوفي به سال 255 ه.ق.) است : " ثم الاسلام و الكفر و الردّ و العطاء و المنطقه و الزنار و القرار و الانكار و المسجد و البيعه و المدرسه و الخرابات" (تفسير كرامي قرآن 226) . ظاهراً از كلمه "خراب" و "خربه" ساخته شده است زيرا افراد فاسد در ويرانه ها جمع مي شده اند (در اقليم روشنايي، ص171) . بعضي از معاصران ما خواسته اند ميان اين كلمه و خورآباد (معبد آيين مهر و ميترايي ) ارتباط قائل شوند كه بعضي را نيز نظر ايشان مورد پسند واقع شده است و از عجايب اينكه چنين نظري را يكي از ابيات سنائي نيز ، بگونه اي تأييد مي كند آنجا كه گفته است (غزل 147) :
مي ندانم كآدم از كتم عدم سوي وجود
از براي مهربازان خرابات آمده ؟
و يكي از دلايلي كه ارتباط "خرابات" و "خراب" را تا حدي مشكوك مي كند صفت "خرابات خراب" است كه در شعر بعضي از قدما از جمله منوچهري آمده (ديوان ، 6) :
وين نرد به جايي كه خرابات خراب است
و اين از بلاغت چنين شاعراني بدور است كه صفت "خراب" را براي خودِ خراب استعمال كرده باشند . بنظر مي رسد كه دو چيز جدا از هم بوده اند كه اين جناس مانند را منوچهري به وجود آورده است . آنچه مسلم است اين است كه با رشد ادبيات مغانه و شعر ملامتي و قلندريِ شاعراني از نوع سنائي و عطار ، اين كلمه نيز مانند بسياري كلمات ديگر ( از جمله رند و قلندر و مغ و ...) مفهومي متعالي به خود گرفته است و ارزش عرفاني پيدا كرده است (در اقليم روشنايي ، ص171و172) .
خرد . عقل و خرد در سخن سنايي مورد توجه ويژه اند .
عقل برتر ز وهم و حس و قياس
برتر است از فلك ، ستاره شناس
در مصالح ، مدبر جان اوست
در ممالك دبير يزدان اوست
عقل را از عقيله بازشناس
نبود همچو فربهي آماس
عقل كل مر تو را رهاند زود
از قرينيِّ ديو و آتش و دود ...
نفس روينده در رعايت اوست
نفس گوينده در هدايت اوست
كدخداي تن بشر عقل است
از همه حال ، باخبر عقل است
هر كه با عقل آشنا باشد
از همه عيبها جدا باشد
سخن عاقل از طريق قياس
دُرّ دين است و ذهن او الماس
عقل شاه است و ديگران حشمند
زان كه در مرتبت ز عقل كم اند
همه تشريف عقل ، ز الله است
ور نه بيچاره است و گمراه است
عقل كل را به سان بام شناس
نردبان پايه ، سوي بام ، حواس
عقل را داد كردگار اين عِز
ور نه كي ديدي اين شرف هرگز ... (آب آتش فروز ، ص46)
در باب مفاهيم عقل و صور و انواع آن مراجعه شود به :
كشاف اصطلاحات الفنون (2/36-1026)
تعريفات جرجاني (3-132)
خرقه دريدن
خرقه دريدن / خرقه بردريدن . رسم صوفيان بوده است كه در مجالس سماع خويش ، بر اثر وجدي كه بديشان دست مي داده است ، خرقه خويش را مي دريده اند و به اين عمل "ضرب كردن خرقه" يا "مجروح كردن خرقه" مي گفته اند . براي تفصيل اطلاعات مي شود مراجعه كرد به تعليقات اسرار التوحيد 2/ 466 به بعد (در اقليم روشنايي ، ص211) .
اي يار بي تكلف ما را نبيد بايد
وين قفل رنج ما را از مي كليد بايد
جام و سماع و شاهد ، حاضر شدند آري
وين خرقه هاي دعوي بر هم دريد بايد (همان ، ص60)
دندان مزد
پاداش فقيري است كه بر سفره نشسته است .
اي سنائي خواجه ي جاني غلام تن مباش
خاك را گر دوست بودي پاك را دشمن مباش
گِرد پاكي گر نگردي گرد خاكي هم مگرد
مرد يزدان گر نباشي جفت اهريمن مباش
خاص را گر اهل نبوي ، عام را منكر مشو
جام را گر مي نباشي دام را ارزن مباش
يار خندان لب نباشي مرد سندان دل مباش
مرد دندان مزد نبوي ، درد دندان كَن مباش (همان ، ص70)
دندان مزد ، وجه نقدي بوده كه پس از مهماني ، به مهمانان فقير داده مي شده است به عنوان مزد دندان شان كه غذاي ميزبان را خورده اند (همان ، ص217) .
دين فروشي موقوف !
دين مفروش ، كمااينكه هما هم حاضر نيست به هيچ قيمتي پر بفروشد .
اي سنائي ز جسم و جان تا چند؟
بر گذر زين دو بي نوا در بند ...
دين به دنيا مده كه هيچ هماي
ندهد پر به پرنيان و پرند
دين فروشي همي كه تا سازي
بارگي نقره خنگ و زين زركند
خر چنان شد كه در گرفتن او
ساخت بايد ز زلف حور كمند؟ ...
كفش عيسي مدزد و از اطلس
خر او را مساز پشماگند (تازيانه هاي سلوك ، ص113)
زاويه
در معني سجاده .
آنكه - چون باشد هشيار- به فرزند عزيز
درمي سيم ، بصد زاري دشخوار دهد
هر دو عالم را – چون مست شود – از دل و جان
به بهاي قدحِ مِي دهد و خوار دهد
اي تو كز كوي خرابات نداري گذري!
زان سنائيت همي پند به مقدار دهد
تو برو زاويه ي زهد نگه دار و مترس
كه خداوند سزا را به سزاوار دهد ! (در اقليم روشنايي ، ص54و55)
زاويه ي زهد محل كناره گيري از مردم است ؛ گوشه اي ويژه براي عبادت كردن . البته معني ديگر زاويه ، سجاده و بعضي متعلقات (بار و بنديل) صوفي است كه آن را با خود حمل مي كرده است و صوفيان هميشه در خانقاه بر سر زاويه هاي خويش مي بوده اند و تعبير سنائي كه "زاويه ي زهد نگه دار" مي تواند به اين معني باشد (همان ، ص205) .
زنار چهل كَرد
شور در شهر فكند آن بت زنار پرست
چون خرامان ز خرابات برون آمد مست ...
اندر آن وقت ، كه جاسوس جمال رخ او
از پس پرده ي پندار هوا بيرون جست
هيچ ابدال نديدي كه بدو در نگريست
كه در آن ساعت زنار چهل كَرد نبست
بر در كعبه ي طاعات چه لبيك زنيم
كه به بتخانه نيابيم همي جاي نشست (همان ، ص20)
زنار چهل كرد زناري است كه چهل رشته داشته باشد يا زناري كه چهل بار بر گرد خويش بندند و تعبير زنار چهاركرد ، در آثار عطار و ديگر عرفا بسيار ديده مي شود و در شعر انوري به صورت زنار چهارگانه ديده مي شود (ديوان انوري 2/870) :
چون نوبت حُسن ، پنج كرد آن بت
زنار چهارگانه بربستم
و عطار گفته است (مختارنامه 207و208) :
زنارِ چهار كرد ، برخواهم بست
دستار به ميخانه گرو خواهم كرد
معناي بيتِ " هيچ ابدال نديدي ..." بر روي هم اين است كه هيچ ابدالي ( هيچ ولي و عارفي) او را نديد مگر اينكه از عشق او ، هماندم كافري پيشه كرد و زنار چهل كرد بست . ضمناً اشاره اي دارد به داستان شيخ صنعان كه تفصيل آن را در منطق الطير عطار بايد ديد (صفحات 67-88 از چاپ بنگاه ترجمه و نشر كتاب) و اجمالاً سرگذشت يكي از بزرگان مشايخ صوفيه است كه عاشق دختر ترسايي مي شود و در نتيجه آيين خويش را دگرگون مي كند و مسيحي مي شود و زنار مي بندد (در اقليم روشنايي ، ص176) .
[1] مآخذ قصص و تمثيلات مثنوي ، استاد بديع الزمان فروزانفر ، 96-98 و حديقه الحقيقه 69-70. اصل تمثيل را استاد فروزانفر در مقابسات ابوحيان توحيدي ، طبع مصر ، 259 نشان داده و در احياء علوم الدين 4/6.
[2] شبيه اين سخن به خيام هم نسبت داده شده است :
ناكرده گناه در جهان كيست بگو
آنكس كه گنه نكرد چون زيست بگو
من بد كنم و تو بد مكافات دهي
پس فرق ميان من و تو چيست بگو
و البته اسماعيل شاهرودي اين نسبت را رد كرده است (رباعيات حكيم عمرخيام، ص21) .
برچسب:
نویسنده: نرگس مرادی