
بسم الله الرحمن الرحيم
جلال آل احمد
محمد حسن صنعتي
1405 ش.
جلال (متولد 1302) در زندگينامه اي كه نوشته ، خودش را معرفي كرده است ؛ در چهار صفحه ي كوتاه و شيوا . كِي؟ دي 1346 ، وقتي 44 ساله بود و دو سال از عمرش مانده . شم داستان نويسي اش ديگر گُل كرده بوده ؛ كه از سالهاي بعد از شهريور 1320 و رفتن رضاشاه و آمدن و به تخت نشستن پسرش محمدرضا به داستان نوشتن رو آورده بود . و البته مقاله مي نوشت و از چرخاننده هاي حزب توده و مجله ي حزب بود . اين چهار صفحه را رفقايش چپانده يا چاپاندند در جهان نو ، شماره ي مرداد و شهريور 1348؛ وقتي كه خودش ديگر ، جان گرامي به پدر باز داد / كالبد تيره به مادر سپرد[1] . نوشته بود :
حتي "برادرزاده و يك شوهر خواهر ديگر روحاني اند . و اين تازه اول عشق است" .
تا وقتي كه وزارت عدليه دست گذاشت روي محضرها و پدرش اكتفا كرد به اينكه " آقاي محل" باشد . پدرش مي گويد :
اما پنهان از پدر اسم مي نويسد در دارالفنون . "روزها كار ؛ ساعت سازي ، سيم كشي برق ، چرم فروشي ، ... وشبها درس" .
شايد جنگ كشتار نداشت . اما قحطي و تيفوس و هرج و مرج و حضور آزاردهنده ي قواي اشغال كننده را چرا .
جنگي ، دانشكده ادبيات را تمام مي كند (1325) و معلم مي شود (1326) ، بريده از خانواده و كراواتي . سه سالي است كه عضو حزب توده است . حرف هاي كسروي هم به گوشش خورده ، ضمن خواندن مقاله هاي حزبي.
پيش از پيوستن به توده ، جزوه اي ترجمه كرده بود از عربي : "عزاداريهاي نامشروع" (1322) .
نگو كه بازاري هاي مذهبي همه اش را چكي خريده اند و سوزانده .
و بعد ، از رنجي كه مي بريم درآمد (1326) حاوي قصه هاي شكست در مبارزات حزبي . و آذر 1326 ، انشعاب ، و به رهبري خليل ملكي .
از فنارسه ترجمه مي كند به قصد ياد گرفتن .
از سال 1329 هيچ كاري منتشر نكرده كه سيمين اولين خواننده و نقادش نباشد . در قضيه ملي شدن نفت ، از نو كشيده مي شود به سياست .
تا ارديبهشت 1332 كه به علت اختلاف با ديگر رهبران نيروي سوم ازشان كناره مي گيرد .
فرصتي بود براي به جد در خويشتن نگريستن . و حاصلش "اورازان" ، "تات نشين هاي بلوك زهرا" و "جزيره خارك" .
كلافگي ناشي از سكوت اجباري را با سفرهايي چند در كرد : نيمه آخر سال 1341، اروپا ؛ فروردين 43 ، حج ؛ تابستانش ، شوروي ؛ و به امريكا ، تابستان 44 به دعوت هاروارد . و حاصل هر كدام سفرنامه اي .
او ششمين فرزند از هشت فرزند خانواده است : سيدمحمدتقي ، آمنه بيگم ، مرضيه بيگم ، خانم خانمها ، زهرابيگم ، جلال ، راضيه خانم ، شمس[3] . در حالي كه پذيرفته ايم "كسي كه خودش را نمي تواند بشناسد ، به طريق اولي نمي تواند ديگري را بشناسد" ، اذعان مي كنيم دادن تصويري از سيماي كلي جلال آل احمد با دشواري هايي روبروست . از يك سو برخي از نوشته هاي او به طور كامل منتشر نشده است و حتي شماري از آنها اساساً مجال نشر نيافته است . از سوي ديگر شخصيت سياسي او بر ديگر ابعاد وجودي او سايه افكنده است[4] . برجسته ترين خصوصيت او ، پويايي و سياليت شخصيت اوست . خودش در جايي از نامه هايش[5] مي گويد :
انديشه اش همواره در حال دگرگوني بوده است و نمي توان آن را در كليشه هاي مرسوم گنجانيد . فكر مي كرد :
به چشم همسرش سيمين ، لاغري بود كه خوب مي نوشت : آخ كه چه خوب مي نويسي و من چقدر از اين حيث ( و از هر حيث) ار تو عقب ترم . چه قلمي داري. بي خود نيست كه تو آنقدر ضعيف و نحيف مي شوي . اين هنر لامصب نمي گذارد تو جان بگيري . به قول سهروردي[7] مثل عشقه به تو مي پيچد و نيرويت را مي گيرد[8] . قربان چشمهاي ميشي خوش رنگت بروم . قربان دستهاي مردانه و زيبايت . قربان رنگِ پريده و قيافه ي شاعرانه ات . و قربان قد و بالاي رشيد و مردانه ات بروم[9] . شايد بيشتر از همه چشمِ پاك جلال ، دل سيمين را برده است : من هرگز در اين دو سال و نيم عمر زناشويي مان نديدم كه تو به زني غير از من توجهي كني و اين واقعاً براي من ارزش دارد ، با سوابقي كه از مردها به طور كلي و مردهاي فاميل به طور خصوصي داشتم[10].
دوست داشت همه چيز دان باشد و من جمله ، علاقه مند فلسفه دانيِ حاشيه اي . "تأثير فكري فرديد ، آل احمد را واداشت كه به آثار هايدگر نيز گرايش يابد . وي بويژه از افكار هايدگر در باره ي سرشت فن آوري و ماترياليسم غرب تأثير گرفت . بايد توجه داشت كه آل احمد آگاهيِ دستِ اولي از سارتر ، هايدگر و ديگر فيلسوفان غربي نداشت . او اهل فلسفه نبود و زبان هاي فرانسه يا آلماني را نيز خوب نمي دانست . آشنايي پايه اي او با فلسفه غربي بيشتر از راه گفت و گو با دوستان و همكارانش كه در غرب درس خوانده بودند به دست آمده بود"[11].
درنوشته هايش بيشتر هم در ادبيات داستاني ، بين رمانتيسم و انقلابيگري جمع برقرار كرده بود ؛ چيزي در مايه هاي تغيير منطق انساني ، توليد منطق تازه و ايدئولوژي گرايي . و"نخستين نمود رمانتيسم انقلابي و تهييجي وقتي است كه نويسنده مي كوشد شخصيت داستان با وجود سيماي نازيبايش ، جذاب ، خواستني و مؤثر تصوير شود .ميخائيل شولوخوف مي نويسد : فرض كنيم من دارم در باره سربازي مي نويسم ، مردي را كه به من نزديك و برايم عزيز است . چگونه مي توانم او را بد تصور كنم؟ او از سر تا پا ، گوشت و خون من است . بنا بر اين مي كوشم به چهره آبله رو يا معايب شخصيت او اشاره نكنم . اما اگر به آنها اشاره مي كنم مي كوشم آن چنان بنويسم كه خواننده او را آن طور كه هست حتي چهره ي آبله رو و معايب او را هم دوست بدارد"[12].
در آنها به سابقه و سائقه سياست آن هم از نوع و نسبت حزب توده اي ، رگه هاي سوسياليستي و جنگ پرولتاريا با سرمايه داري به چشم مي خورد : بنيانگذار رئاليسم سوسياليستي در ادبيات ، ماكسيم گوركي (1868-1936) در باره ي اين سبك ادبي مي نويسد : به عقيده ما نويسندگان ، در زندگي و كار خلّاقمان ، لازم است كه تنها و تنها در جايگاهي قرار بگيريم كه بتوانيم به وضوح ، همه ي جنايات پليد سرمايه داري و تمام نيات و اهداف ستمگرانه ي آن و از سوي ديگر ، عظمت فعاليت هاي قهرمانانه ي پرولتاريا را ببينيم[13] .
بعدتر زمينه هاي اين سخن معلوم مي شود . علاوه بر تأثير فضاي اعتراض و انقلاب آن هم از نوع حزبي و از آن دست كه اشاره كرديم ، انگار جلال تربيت شده بود براي آمدن و مدتي همراه بودن و بعد با ديدن دغل و دروغ ، قهر كردن و رفتن ؛ و مثلاً سال 1326 و انشعاب در حزب توده در اعتراض به اختيارات نداشتن رهبران از سوي برادر بزرگتر و برادرهاي بزرگتر . "رهبري حزب توده آن قدر به خود متكي نبود كه بتواند در باره ي مسائل داخلي كشور خودش ، خود مصلحت انديشي كند و اين مهم را از كرملين انتظار داشت ، با اين پندار كه برادر بزرگتر است و "دژ سوسياليسم" . جوانها دريافتند كه ضعف در رهبري حزب توده نبوده و از فرستنده ي اصليِ دستورات بوده" [14] . گاهي چنين به نظر مي رسد كه در الگوي ارائه شده از سوي جلال ، "روشنفكر زماني روشنفكر است كه اهل مخالفت باشد . موضوع مخالفت در درجه ي دوم اهميت قرار داشته باشد . پُر پيدا است كه ساز مخالف زدن آسانتر از نقد كردن است ، همان طور كه نابودكردن راحت تر از ساختن و خراب كردن راهها سهل تر از ارائه راهكار است . گويي آل احمد در تاريخ روشنفكري معاصر ايران كار راحت تر را برگزيد و تمثيل روشنفكري مخالف خوان شد" [15] . او در نظر بعضي همه چيز بوده ؛ نتيجه ي حضور و كار و دعوا در همه جا . از جانب دشمنانش ، رهبران حزب توده و استالينيستها ، بارها متهم شده بود به عامل امپرياليستهاي امريكايي ، عضو ساواك ، انشعابي (در موضع منافق) ، مرتجع و آخوندزاده و ... . اما نسبتهايي چون : پرخاشگر ، باندباز ، صاحب دار و دسته ، مرشد مريد طلب ، تيزكننده ي كارد جوانها براي پوست كندن از رقبايش ، ايفاكننده ي نقش لومپنيسم در نويسندگي و ... و بسياري القاب ديگر و همه اعطاشده از جانب استادان يا شاگردان ، آشنايان يا دوستان و خلاصه انبوه ريز و درشت غربزدگاني كه با جلال لاف دوستي و آشنايي و حتي شاگردي مي زدند ، جاي امّا دارد[16]. و جالب اينكه معمولاً هميشه وسط دعوا بود اما كمتر طرف كسي را مي گرفت ؛ طرف خودش را داشت و مي خواست مستقل به مسئله بنگرد يا وارد و خارج شود . اميرپرويز پويان صاحب اثر و ايده ي تأثيرگذارِ "ضرورت مبارزه ي مسلحانه و ردّ تئوري بقا" (1348ش.) معتقد بود : آل احمد هر چند در صف ما قرار نداشت ، در صف دشمن هم قرار نمي گرفت . به اعتبار مبارزه با همين دشمن مشترك ، به نسبتي كاملاً محدود و مشخص دوست ما بود ، اگر چه دشمن نيز به اعتبار آشتي ناپذيري ما ، به نسبتي محدود و مشخص او را دوست خود مي دانست[17] .
اما همين جلال جنجال برانگيز و ظاهراً غوغاطلب در چشم همسرش كسي بود كه ممكن بود نتواند حتي از حق خودش دفاع كند : " مي دانم تو بي دست و پا نيستي و بخوبي از حق خودت و من دفاع مي كني . ولي ضمناً هم مي دانم كه غرور و مناعت تو گاهي به تو اجازه نمي دهد حتي از حق خودت هم دفاع كني" [18]. با همين وسواس ها ، وقتي جلال با غمِ نان همكاري با "تهران مصور"[19] را قبول مي كند ، سيمين كه در امريكا مشغول به تحصيل است ، در نامه اي به او مي نويسد : راجع به "تهران مصور" هم اكنون اظهار عقيده من دير است . ولي اگر نظر مرا مي خواهي حيف آن قلم تو و حيف شخصيت عزيز تو كه براي اين گوساله ها جان بكني و آن وقت آيا بخور و نميري بدهند يا ندهند . ولي البته اگر اقدام كرده اي نگران نباش ، مانعي ندارد . مردم همه چيز را خوشبختانه زود فراموش مي كنند[20] .
و جلال اهل گرفتنِ خودش نبود . به قولي براي كسي كلاس نمي گذاشت . مهم نبود كه تهران مصور از طنز و كاريكاتور روي جلد استفاده مي كند . و مهم بود كه قعده هاي دوستانه برقرار باشد . مردمي بود و شايد ضمناً مي خواست مردم شناس باشد و در پيوندي ثابت و مستمر مردم را بشناسد . پس دليلي نداشت كه همسفره اي هاي چهارشنبه را فراموش كند : دكتر اكبر ابطحي ، مهندس اصغر ابطحي ، محمد بهمني ، ميرزا ابوالقاسم توكلي ، دكتر حسين توكلي ، علي اصغر خبره زاده ، ميرزاعباس شيخ ، عبدالحسين شيخ ، محمدعلي شيخ ، حسين شيرازي ، شيرزاد ، حسين صالحي ، هانيبال الخاص [21] . از اين جمع ، خبره زاده[22] و الخاص[23] شهرتي هم داشتند. براي دورهمي هايشان كافه هاي مختلفي را نشان كرده بودند كه پاتوق هاي روشنفكري آل احمدها و اهل قلم و شعر شناخته مي شدند : كافه فردوس ، خيابان استانبول تهران ؛ كافه فيروز ، خيابان نادري ؛ كافه ريويررا ، اول خيابان قوام / استالين ؛ رستوران گل رضائيه ؛ قنادي لادن ، جاده شميران ؛ رستوران چهارفصل ، نرسيده به سربند شميران[24] . حرف ها كه جدي مي شد او از طرفي با هاكسلي و هايدگر و سارتر و كامو در يك جبهه بود و از طرفي با احمد فرديد . در يك مقاله حزب توده اي ، چنين تبييني از گرايشهاي امثال او شده : در جهان امروز ، هنر مأيوس و منحط و هنر بانشاط و مثبت و اميدوار هر دو وجود دارند . نمونه هنر مأيوس را در آثار نويسندگاني مانند آلدوس هاكسلي مشاهده مي كنيم . فلسفه ي اگزيستانسياليسم هايدگر كه نتيجه آن پيدايش مكتب ادبي جديد در فرانسه است نمونه تفكر انحطاطي و شكست خورده اي است كه امثال آلبر كامو و ژان پل سارتر نماينده ي برجسته ي آن هستند . كامو معتقد است كه زندگي و جهان تعقل همه باطل و بيهوده است و براي آن هدف و غايتي نيست [25] . يكي از مهم ترين افرادي كه خود قبلاً يك توده اي بوده و پس از بريدن از آن به تبليغ و معرفي اگزيستانسياليسم در ايران مي پردازد ، جلال آل احمد است . او با ترجمه نمايشنامه هاي ژان پل سارتر و مقدمه نويسي براي آنها اين مهم را انجام مي دهد[26] .
وسط رفاقت ورزي ها ، حواسش بود كه به تهاجم فرهنگي هجوم بياوَرَد : مي خواستند براي ايجاد اختلال در شعور تاريخي يك ملت ، تاريخ بلافصل آن دوره (يعني دوره ي قاجار) را نديده بگيرند و شب كودتا را يكسره بچسبانند به دمب كوروش و اردشير ؛ و انگار نه انگار كه در اين ميان هزار و سيصد سال فاصله است[27] . توجه كنيد به اين اساس امر كه فقط از اين راه و با لق كردن زمينه ي فرهنگي – مذهبي مردم معاصر مي شد زمينه را براي هجوم غربزدگي آماده ساخت كه اكنون تازه از سر خشتش برخاسته ايم . كشف حجاب ، كلاه فرنگي ، منع تظاهرات مذهبي ، خراب كردن تكيه دولت ، كشتن تعزيه ، سختگيري به روحانيت ... . اينها همه وسائل اعمال چنين سياستي بود[28] .
انتقادش به سختگيري عليه روحانيت ، از آنجا برمي خاست كه به اسلام بي اعتنا نبود . روحانيون گراينده به روشنفكري هم او را جزو نمونه هاي بارز روشنفكري مي دانستند ؛ كه نه به اسلام بي اعتنا بود ، نه به ايران بي اعتنا بود و نه به مردم[29] . او علاوه بر اينكه پدري روحاني داشت ، از سمت مادر هم روحاني زاده بود : پدر جلال ، سيد احمد حسيني طالقاني ، روحاني اسم و رسم داري بود و مادرش كه امينه بيگم اسلامبولچي نام داشت ، از خاندان شيخ آقابزرگ تهراني بود. آيت الله سيدمحمود طالقاني[30] از خويشاوندان پدر جلال بود و در خاندان پدري او بسياري كسان در كسوت روحانيت بودند[31] . قائل به مشروطه ي مشروعه و حكومت امام زماني بود ؛ " از پيروان فكري شيخ فضل الله نوري و مخالفان انقلاب مشروطه به رهبري روشنفكران غير ديني : تنها حاكم راستين ، بايد خاستگاه ديني و شرعي و با عالم غيب ارتباط داشته باشد" [32] . فكر مي كرد بايد در مورد مذهب و روحانيت قضاوت جامع داشت . در بررسي مقوله ي مذهب و روحانيت از يك سو به مظاهر خرافي مذهب در جامعه و سختگيري هاي مفرط خانواده هاي مذهبي (همچون خانواده ي خود) توجه داشته و اين امور را نقد مي كند و از سوي ديگر ، با مطالعه ي تاريخي در باره ي مذهب و روحانيت تشيع و نقش آن در زندگي اجتماعي و ايرانيان ، به برجسته كردن برخي از اصول مترقي مذهب تشيع مي پردازد . آل احمد ، "انتظار" ، "اجتهاد" و "شهادت" را از اصولي مي داند كه تمسك به آنها مي تواند بسياري از مشكلات جامعه ايران را برطرف نمايد[33] .
بنا به آنچه خواهرزاده اش به ياد مي آوَرَد ، مي توان گفت واسطه اي بود ميان روشنفكران و روحانيت . آيت الله طالقاني شاخص ترين روحاني در رفت و آمد به منزل مرحوم جلال بود . البته ايشان در جلسات ناهار روزهاي پنجشنبه در منزل جلال آل احمد كه ميعادگاه روشنفكران مطرح آن دوره بود شركت نمي كردند . بلكه به طور خصوصي ، جداگانه در روزهاي ديگر مي آمدند . اگر گاهي هم پنجشنبه ها مي آمدند وقتي بود كه مهمان ها رفته بودند . به كتابخانه جلال مي رفتند . از كتابخانه هم دري به حياط باز مي شد و وقتي كه هوا مساعد بود در حياط ميز و صندلي مي گذاشتيم و تا دم غروب مي نشستند و با مرحوم جلال صحبت مي كردند[34] . اساساً يكي از دستاوردهاي مهم آل احمد ، از ميان بردن فاصله ي ميان روشنفكران مدرن و روحانيون بود . او كوشيد تا از راه قانع كردن روشنفكران مدرن به اينكه روحانيان تنها قشري در ايران بوده اند كه در برابر غرب تسليم نشدند ، لحن ضدمذهبي آنان را ملايم سازد و از ديگر سو روحانيان را قانع كند كه اتحاد روحانيان – روشنفكران تنها راه مؤثر براي به مبارزه خواندن حكومت استبدادي شاه است[35] .
اين ميانداري او شايد ناشي از آن بود كه روحانيت را مياندار وقايع مهم تاريخ معاصر ايران مي دانست . اين نويسنده ي متنوع نويس كه با سابقه ي روزنامه نگاري و سردبيري ، براي لحظه و به لحظه مي نوشته و پِر مي نوشته ، روحانيت را وسط ميدان مي ديد . او نمونه هاي مهمي از نقش روحانيت در تحولات اخير ايران را نشان مي دهد : قضيه تحريم تنباكو ، سپس نهضت مشروطه ، دست آخر نهضت ملي شدن نفت ، در اين سه واقعه ي سياسي و اجتماعي ، به تصديق همه ي مورخان ، سهم اعظم برد و باخت را روحانيت به دوش كشيده است[36] . و اين حسن ظن البته باعث نمي شد تا انتقاد نكند . يكي از مشكلات روحانيت به تعبير آل احمد ، مدافع سنت بودن روحانيت است ، كه " ناچار مخالف با هر تكامل و تغيير و تجديد نظر است و به اعتبار همين ، بديهي است كه روحانيت را افيون عوام الناس خوانده اند" [37].
روحانيت ، به عنوان گروه مرجعي كه بدون بودن در حاكميت و رژيم شاه هم ، از نفوذ و قدرتي نسبي برخوردار بود ، معمولا چهار مزيت عمده داشته است . به نظر جلال، اين چهار مزيت ، آنان را متحدي باارزش براي روشنفكران غيرمذهبي مي سازد . آنان به علت ماهيت حرفه شان بهره ور از دانش اند . از آنجا كه بيشتر از طبقات پايين اجتماع بر مي خيزند ، بيشتر از نظر فكري راديكال هستند ؛ توده ي مردم به آنان ، همچون نگهبانان ايمان اعتماد دارند ؛ و سرانجام آنكه به علت توانايي شان در سخن گفتن با زبان توده ها مي توانند در برانگيختن مردم به قيام اجتماعي يا سياسي مؤثر باشند . [38] با اين حال ، او روشنفكري روحانيت را نفي مي كرد . به اعتقاد او ، به خاطر تعصب و تعبد روحانيت ، هر چند مابازاي روشنفكري را مي توان در آنها سراغ گرفت ، اما در تحليل آخر ، نمي توان آنها را روشنفكر قلمداد نمود[39] . و البته از كنار اين ديدگاه او نمي توان بي اعتنا گذشت . او با روحانيت كم و بيش ارتباط فكري داشت . در يك خانواده سنتي مذهبي پرورش يافته بود . معذالك به برداشتهاي عميق و تعابير جالبي در باره ي مسائل اسلامي رسيده بود و به خصوص در سالهاي آخر عمرش ، هر چه مي گذشت در باره اسلام و تشيع به بصيرت و بينش بهتر مي رسيد . آيت الله سيدمحمود طالقاني[40] مي گفت : جلال در بعضي جلسات تفسير قرآن كه داشتم شركت مي كرد و گاهي اظهاراتي هم داشت . يك بار با من به شوخي گفت : آقا شما هم ما را كافر مي دانيد؟[41] .
آيت الله سيدعلي خامنه اي[42] آن روزها را اين گونه به ياد مي آورد : "در روزگاري كه من او را مي شناختم به هيچ وجه ضد مذهب نبود . بماند كه گرايش به مذهب هم داشت . بلكه از اسلام و بعضي از نمودارهاي برجسته ي آن به عنوان سنت هاي عميق و اصيل جامعه اش دفاع هم مي كرد . اگر چه به اسلام به چشم يك ايدئولوژي كه بايد در راه تحقق آن مبارزه كرد نمي نگريست ، اما هيچ ايدئولوژي و مكتب فلسفي شناخته شده اي را هم به اين صورت جايگزين آن نمي كرد" [43] . به نظر دقيق رسيده بوده در اين زمينه گويا . فكر مي كرد روحانيت اگر نرود سمت روشنفكرها ، بي خاصيت است عملاً . تز اصلي آل احمد اين بود[44] كه در صدساله ي اخير تاريخ ايران ، هر جا روحانيت و روشنفكران زمان با هم و دوش به دوش هم يا در پي هم مي روند در مبارزه اجتماعي بُردي هست و پيشرفتي و قدمي به سوي تكامل و تحول . و هرجا كه اين دو از در معارضه با هم در آمده اند و پشت به هم كرده اند يا به تنهايي در مبارزه شركت كرده اند از نظر اجتماعي باخت هست و پسرفت و قدمي به سوي قهقرا[45] .
جالب اين بود كه بر خلاف بخش قابل ملاحظه اي از مذهبي ها و حتي روحانيون ساكت و ساكن ، به شهادت مي انديشيد : از آن روز كه امكان شهادت را رها كرديم و تنها به بزرگداشت شهيدان قناعت ورزيديم دربان گورستانها از آب درآمديم . قدرت حق در كلام شهدا است . به همين دليل ، من تاريخ را از دريچه ي چشم شهدا مي بينم . از دريچه ي چشم مسيح و علي و حلاج و سهروردي . نه از روي نوشته ي زرنگار حكماي به حكومت رسيده كه انوشيروان را آدمي عادل نوشته اند با آن همه سرب داغي كه به گلوي مزدكيها ريخت[46] . اگر در داستانهاي او "ژاندارم" ، "آجان" ، "پاسبان" ، "مأمور شهرباني" و "حكومت نظامي" به وفور يافت مي شود – كه اغلب نيز در حال "زورگويي" هستند – در صدد آن است كه مخالفت خود را با نظامي گري و حكومت وقت اعلام نمايد ؛ چنانچه در مقالات خود صراحتاً اين موضع را اتخاذ مي كند و حكومت را "خودكامه" مي داند[47] .
البته جلال همان طور كه مي نوشت براي بيشتر فهميدن ، هر چيز دندانگيري كه پيدا مي كرد مي خواند . شايد همين باعث مي شد تا حرفها و نوشته هايش معجوني از انواع فكر و نظر بنمايد ؛ مثلاً : " آميزه اي از نوع تخيلات و تأملات اِمِه سِزِر و فرانتس فانون با چاشني و درهم جوشي از ژان پل سارتر و آخونديسم خودي" [48]. بسياري او را نويسنده اي پرنفوذ و سايه گستر مي دانستند كه گاه باعث مي شد حتي چهره هايي چون همسرش سيمين دانشور – استاد و داستان نويس- در سايه او چندان كه بايد به چشم نيايند . سيمين دانشور تا پيش از "سووشون" [49] با وجود دو مجموعه داستان كوتاه : آتش خاموش(1327) و شهري چون بهشت(1340) و ترجمه هايي از برنارد شاو، چخوف ، هاثورن و ديگران ، نامي در حاشيه است ، در حاشيه قلم و در زير سايه ي شوهري چون جلال آل احمد[50] . اثرات فكري و قلمي صاحب اين سايه در نوشته هاي سيمين دانشور به چشم مي خورد.
يكي از اثرات مزبور ، منشأ در ساخت زباني جلال دارد . اين ساخت زباني كه به قول دانشور "تلگرافي ، حساس، دقيق ، تيز بين و خشمگين" است ، تلگرافي و عصبي است . و بالتبع ، اغلب غير دقيق است و غير داستاني ؛ مگر در توصيف هاي گذرا و مكالمات بريده و خشم آلود ، و تنها وقتي محمل براي بروز پيدا مي كند كه آدم داستان همان "منِ" آل احمد باشد و لاغير ؛ چرا كه از منظر او و در توصيف درون و برون چنان منِ عجول و حكم گذاري مي توان چنين نثري را به كار گرفت[51] . اين زبان ، دريافتهاي ذهني را بازگو مي كرد كه همواره عرصه جدال دو نيرو بود . از اين سابقه در ذهنيت – يعني مقابله ي شيطان و خدا ، امپرياليسم و سوسياليسم – كه بگذريم ، خصوصاً در فاصله ي 40 تا 48 در غربزدگي و در خدمت و خيانت روشنفكران و ديگر ارزيابي هاي شتابزده اش اين دو كل متقابل همه جا هست . به تعبير دانشور[52] : در نوشته هايش ميان سياست و ادب – ايمان و كفر – اعتقاد مطلق و بي اعتقادي در جدال است[53] .
در نوشته هاي سيمين دانشور ، سووشون اثري است كه مي توان اثر بيشتري از جلال ديد : مثلاً يوسف پسر مجتهدي است . اما واقعاً نمي دانيم بر او چه گذشته كه آن تلخ تيز خوشخوار سبك را بر خود و اهلش روا مي دارد . از طرفي دارد شعر نيما را ترجمه مي كند (كه براي درك آن بايد ذهنيت خاص نيما را اول از همه درك كرد) ، به خانه ي علي هم مي رود . تحصيل كرده ي خارج است ، دكتر در اقتصاد و فلاحت . عباي نازكي هم بر دوش مي اندازد ، قليان هم مي كشد و وقتي ابوالقاسم خان كتابي كوچك از جيبش بيرون مي آورد تا يوسف را قسم بدهد ، نه تنها تعجب نمي كند ، كه مي گويد : " من نگفتم عصر نمي آيم ، احتياجي هم به قسم نيست". حال بايد گفت كه يوسف هم از زمره ي ديگر مردمان است : تنها حد فارق او با آدم هاي متناقض سياسي بودنش است ، يا تمايلش به مردم . اضطراب هاي جانِ الگوي يوسف – آل احمد – را مي توان مثلاً در خسي در ميقات ديد[54] . عنايت آل احمد به رمز و به خصوص تلاش او در داستان رمزيِ نون و القلم در سووشون مؤثر افتاده است . تقبل تعهد سياسي از جانب دانشور ، البته بدان گونه كه آل احمد مي خواست و در همان راستا ، رمان سووشون را يك رمان سياسي نيز كرده است[55] . يوسف آميزه اي است از آل احمد و تخيل . اين امر را مي توان چه در شخصيت متناقض يوسف و چه در زبان خاص آل احمديِ او ديد . اشتباه هشت يا ده ساله در باره پدر يوسف گوياي آن است كه رمان نويس خواسته است پدر يوسف را بر پدر آل احمد منطبق سازد . به زبان ديگر آل احمد دهه ي چهل به 1322 رفته است[56] .
يكي از شباهتهاي نسبي شخصيت هاي سووشون – يوسف و زري – با جلال و سيمين در اجاق كوري است . و سيمين و جلال هيچ كدام اصرار چندان بر نسبت دادنش به ديگري نداشتند : زريِ سووشون سخت زا هم هست و براي اين كار زنانه هر بار بايد شكمش را به دست كارد خانم حكيم بسپارد[57] . در جنب اين نكته بايد اشاره شود به مخالفت پدر جلال با ازدواج او با سيمين كه حجاب را مراعات نمي كرده ؛ سال 1329 : ازدواج سيمين با آل احمد . پدر آل احمد با اين ازدواج ، يعني ازدواج با زن مكشوفه مخالف بوده . روز عقد كنان از تهران به قم مي رود و ده سال به خانه ي پسر پا نمي گذارد[58] . اين در حالي بود كه سيمين خداناباور نبود ، و مي گويد : من به آن خداي ناشناخته ايمان دارم و تجلياتش را در عالم و آدم حس مي كنم و نشان مي دهم . تجلياتش برايم ، عشق ، دوستي ، اميد ، آزادي است . آن حالت متعالي است كه از هنرها و علوم احساس مي شه . تظاهرات آن خداي ازلي و ابدي براي من نور است ، عطر گل ، شكوفايي ، رشد ، حقانيت ، معصوميت . اما در سكوت صداي خدا را بهتر مي نيوشم . اين شناخت يك حالت پيش بيني به من مي ده . ببين! مثلاً در سووشون تقريباً پيش بيني مرگ جلال را كردم[59].
در اين بين شايد سيمين از نظر روحي با جلال تفاوت داشت و بيشتر اهل انبساط و معاشرت و بشاشت بود ، اما از نظر فكري قرابت بيشتري با جلال پيدا كرده بود و حرف جلال را حرف خودش مي دانست : در زمان من غربزدگي در حقيقت فكر مسلط زمانه است . تم در خدمت و خيانت روشنفكران تا حد زيادي طرز تفكر زمانه ي من بوده ، مخصوصاً كه با جلال زندگي مي كردم و آن را پيش از همه خونده بودم[60] . مهم تر از اينها در آل احمد – به قول سيمين در مصاحبه با گلشيري - اين است كه استنباط مستقيم خود را از جهان پيرامونش صادقانه و باشتاب منعكس مي كرد و نثري كه به كار برده به علت همين شتابزدگيه . انگار خودش مي دانسته كه وقت زيادي نداره[61] .
[1] نقد آثار جلال آل احمد ، ص 18و 24.
[2] همان ، نقل به اختصار از : جهان نو ، شماره مرداد و شهريور 1348 ، صص4-8 .
[3] نامه هاي سيمين و جلال ، كتاب 2، بخش 1، ص13.
[4] همان ، ص15و16.
[5] نامه 19، دي 1331.
[6] نامه هاي سيمين و جلال ، همان ، ص21.
[7] ابوالنجيب عبدالقاهر بن عبدالله (490 – 562 قمري) ، صوفي ايراني ف بنيانگذار فرقه ي سهرورديه ، عمو و معلم شهاب الدين عمر سهروردي (فرهنگ فارسي اعلام، ص426و427) .
[8] همان ، كتاب 1، ص91.
[9] همان ، ص101و109.
[10] همان ، ص98.
[11] روشنفكران ايراني و غرب ، ص113.
[12] داستان شناخت ، ص19و20.
[13] همان ، ص11. نيز ر. ك . ادامه .
[14] ر. ك : جلال از چشم برادر ، صص 376-382.
[15] ريشه هاي توسعه نيافتگي ، ص110.
[16] جلال از چشم برادر ، ص401.
[17] جلال آل احمد و معاصرانش ، ص20 .
[18] نامه هاي سيمين و جلال ، كتاب1، ص93.
[19] این مجله با مطالب متنوع اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و هنری از شروع دهه 20 تا سال 1358 منتشر می شد. فعالیت مجله تهران مصور به چهار دوره تقسیم میشود که اولین دوره به صاحب امتيازي عباس نعمت، روزهاي شنبه هر هفته منتشر ميشد. مقالات آن عمدتاً اجتماعي، تاريخي و فكاهي و شامل اخبار روز بود و به لحاظ محتوا نشريه خوبي به شمار ميرفت. از خرداد ماه 1321 به صاحب امتیازی احمد دهقان منتشر شد و پس از ترور و قتل احمد دهقان، در سال 1329 مهندس والا صاحب امتیاز و محمود رجاء سردبیر آن شدند.ستار لقائی در اواسط دهه 40 سردبیر این نشریه میشود و با افرادی چون: علی اصغر افراسیابی، هادی خرسندی، حسن شهرزاد، احمد اللهیاری و کریم میرزالو همکاری میکند . این تیم تا سال 1353 به فعالیت خود ادامه میدهد. در مرداد سال 1353 به دستور عباس هویدا 52 روزنامه و هفته نامه و ماهنامه تعطیل میشود و تهران مصور نیز توقیف می شود. تا سال 1357 که مجله تهران مصور دوباره شروع به کار میکند و سردبیری آن را مسعود بهنود به عهده میگیرد. در سال 1358 چاپ مجله تهران مصور با لایحه شورای انقلاب فرهنگی برای همیشه متوقف می شود(کاژه مگ ، مرجع نشریات ایرانی , پایگاه اینترنتی).
[20] نامه هاي سيمين و جلال ، كتاب1، ص83.
[21] ر. ك: جلال از چشم برادر ، صص352-354.
[22] ۲ اسفند ۱۳۰۲ در تزرجان از توابع شهرستان یزد متولد شد. وی پس از تحصیلات مقدماتی و متوسطه، وارد دانشسرای عالی تهران شد و در سال ۱۳۲۴ موفق به دریافت لیسانس ادبیات فارسی گردید. او در سال ۱۳۲۸ دکترای ادبیات خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی دریافت کرد. وی از محضر اساتیدی چون ملک الشعرای بهار، بدیع الزمان فروزانفر، علی اکبر سیاسی و علی اصغر حکمت بهره برد که اثری ژرف بر آینده فکری و کاری او برجای گذاردند.خبره زاده در طول تحصیلات با دو زبان عربی و فرانسه آشنا شد. در دورهٔ دانشجویی با جلال آل احمد دوستی حاصل کرد که تا مرگ جلال ادامه داشت.در سال ۱۳۲۷، به جرم عضویت در حزب توده و فعالیتهای سیاسی به زابل تبعید شد. در آنجا به ترجمهٔ کتاب بیگانه اثر آلبر کامو پرداخت. این اولین ترجمهٔ او بود که با ویراستاری و تصحیح آل احمد در ۱۳۲۸ به چاپ رسید.او در سال ۱۳۴۹ از طرف یونسکو ماموریت یافت برای مدت یک سال به ماداگاسکار برود و به مردم آن دیار سواد بیاموزد. خبره زاده چند کتاب تالیفی نیز دارد که از جمله آنها می توان نثر فارسی در آیینه تاریخ در سه جلد، برگزیده ادب فارسی، ادب و اندیشه، سخن و اندیشه را نام برد.علی اصغر خبره زاده ۲۸ بهمن ۱۳۸۷ در تهران درگذشت و در قطعه نام آوران بهشت زهرا به خاک سپرده شد(ايران كتاب).
[23] نقاش نامدار ايراني.
[24] ر. ك: جلال از چشم برادر ، صص347-354.
[25] "بررسي فعاليت مجله تئاتر در دهه ي 30" ، صص30و31، به نقل از : مجله ي تئاتر ، شماره 2، ص16و 17 .
[26] همان .
[27] رژيم خودش قبول داشت كه دوهزار و پانصد سال فاصله است .
[28] جلال اهل قلم ، ص 272.
[29] جريان روشنفكري اسلامي ، ص39و40 .
[30] اولين امام جمعه ي تهران بعد از پيروزي انقلاب اسلامي . به گفته ي شمس آل احمد : سيدمحمود طالقاني بني عم پدر است ؛ به قول امام خميني " ابوذر زمان" . مرحوم آيت الله طالقاني همسال برادر بزرگ ما سيدمحمدتقي بود. اما مرحوم پدرش سيد ابوالحسن همسال و مؤانس پدر ما (جلال از چشم برادر، ص 137) .
[31] نامه هاي سيمين و جلال ، كتب 2 ، بخش 1، ص13.
[32] داستان شناخت ايران ، ص 124.
[33] جلال اهل قلم ، ص275.
[34] "روحاني ، اما متفاوت" ، ص366.
[35] روشنفكران ايراني و غرب ، ص122.
[36] جلال اهل قلم ، ص263.
[37] همان ، ص259.
[38] روشنفكران ايراني و غرب ، ص 117.
[39] جلال اهل قلم ، ص 258.
[40] سه سال از جلال بزرگتر بود .
[41] جلال از چشم برادر، ص465.
[42] از سال 1368 تا 1394ش. رهبري انقلاب و جمهوري اسلامي ايران را بر عهده داشت و در بمباران منزل و محل كارش در تهران توسط هواپيماهاي امريكايي به شهادت رسيد.
[43] جلال از چشم برادر، ص461.
[44] در خدمت و خيانت روشنفكران ، 1357، ج2، ص 52.
[45] روشنفكران ايراني و غرب ، ص117.
[46] جلال اهل قلم ، ص 258و266 .
[47] همان ، ص282.
[48] مشروطه ايراني ، ص356 و صفحات قبل و بعد .
[49] "سَووشون" (به فتح سين) كتاب سوم دانشور كه قبلاً نوشته شده بود ، تنها دوماهي پيش از مرگ آل احمد (شهريور1348) و در تيرماه منتشر شد (جدال نقش با نقاش، ص9) .
[50] جدال نقش با نقاش، ص7.
[51] همان ، ص45.
[52] "شوهر من جلال" ، انديشه و هنر ، ويژه ي جلال آل احمد .
[53] جدال نقش با نقاش ، ص50 .
[54] همان ، ص105و106.
[55] همان ، ص112.
[56] همان .
[57] همان ، ص141.
[58] همان ، ص156.
[59] همان ، ص163و164.
[60] همان ، ص 177و178.
[61] همان ، ص194.
برچسب:
نویسنده: نرگس مرادی